گزارش يک زندگی ساده

سلام

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی.

سلام امروز جمعه دوم مهرماه سال ۱۳۶۱ ساعت ۹ صبح است

در يکی از بيمارستانهای تهران .

اومديم تا مصاحبه ای داشته باشيم با يکی از کودکانی که تازه به دنيا اومده .

به به چه صدای زيبائی به گوش ميرسه .

بله يه پسر خوشگل و مامانی که داره عربده ميزنه .

ميريم تا باهاش يه مصاحبه داشته باشيم .

گزارشگر : سلام پسرم . چقدر تو از همين بچگی حيفی واقعا .

کودک : سلام داداش . چاکريم به مولا .

گزارشگر : به به چه سر و زبونی هم داره ماشالا ماشالا.

شما چند وقته که به دنيا اومدين ؟

کودک : والا خدمت سرور خودمون عارضيم که دقيقا دو ساعت و پنجاه دقيقه .

گ : به سلامتی . ميشه خودتون رو معرفی کنيد ؟

کودک : ما خاک پای همه مردم هستيم ( تریپ جمشيد مشايخی)

اينجانب حبيب هستم که بعدا پدر و مادرم اسمم رو تو شناسنامه خواهند گذاشت

محمد و همه حبيب صدام خواهند کرد .

گ : خوب حبيب جان ميشه احساست رو از اينکه به دنيا اومدی بگی ؟؟

کودک : تا حالاش که بد نبوده .

فقط اين دکتره نامرد يه خورده ما رو به زور به دنيا آورد  بعدشم روم به ديوار

بی تربيتيه دو سه تا محکم زد .... که بعدا حقش و کف دستش ميزارم به مولا.

يه چندتا خانوم پرستار هم بودن که به چشم خواهری خشگل مشگل بودن تو نميری .

گ : اين قسمتش رو بعدا تو مونتاژ در مياريم .

فکر می کردی اين دنيائی که می خوای واردش بشی چه جوريه ؟

کودک : جونم واست بگه . من از همين بچگی تصميم گرفتم زياد فکر نکنم .

چون می دونم که فايده ای هم نداره .

گ : برای آينده چه برنامه داری ؟

کودک : فعلا که از به دنيا اومدنم خيلی خسته ام . يه چند ماهی استراحت می کنم .

اما در سالهای دور قصد دارم اگه بشه رکورد سنگين وزن توی وزنه برداری و بشکنم

توی المپيک سيدنی و آتن و طلا بگيرم . البته اگه کسه ديگه ای زودتر نگيره .

اما برو بچه فرشته ها و آبجی های حوری تو اون دنيا ميگفتن :

يه بابائی به اسم حسين رضا زاده چند سال پيش قراردادش و با

حضرت ابولفضل امضا کرده . حالا ببينيم چی پيش آيد .

گ : اگه پيامی واسه جوونا داری بده .

کودک : راستش من خيلی خردسالتر از اونم که بخوام پيام بدم . اما

جون هرچی مرده درستون و بخونيد .

دوره هرچی خلاف ملافه خيط بکشين .

سراغ مخدر و آبکی و از اين حرفا هم نرين مخصوصا اين سوسولا

که تو اينده ميرن سراغ x-پارتی و اين جنگولک بازيا .

گ: و حرف آخر  ؟

کودک : برای سلامتيه مقام عظمای ولايت صلوات

( همه بچه ها بلند شدن و ايستادن و صلوات فرستادن)

۲۳ سال بعد ( به سبک فيلمای هندی )

سلام امروز پنج شنبه دوم مهر ماه سال ۱۳۸۳ است ساعت ۹ صبح در يکی از ميادين شهر.

ميخوايم با يکی از جوونای شهرمون مصاحبه کنيم .

خوب با اين آقا پسر خوشتیپ و خوشگل و با کلاس که اينجا ايستاده مصاحبه می کنيم .

گ : سلام صبح بخير .

پسر : سلام داداش . چاکريم به مولا

گ : قيافه شما خيلی برای من آشناست. فکر کنم ۲۳ سال پيش توی بيمارستان با شما

مصاحبه کردم

پسر : آره جيگر طلا خودمم.

گ : چه تصادف جالبی !! اوضاع و احوال چه طوره دنيا به کامه ؟

پسر : خوبه ميگذره . يه خورده بی پولی و بی کاری و 

 بی سوادی و بی تخصصی و بی هنری و اعصاب درب و داغون

 و جامعه خر تو خر و ......  که همه دچار هستن.

گ : می خوام سوال ۲۳ سال قبل و يه بار ديگه تکرار کنم .

احساست رو از اينکه به اين دنيا پا گذاشتی بگو.؟؟

پسر : به مولا اگه دستم به اون کسی که اين بلا رو به سر من آورد برسه .............

( به دليل به کار بردن الفاظ نه جندان مناسب سانسور ميشود)

فقط دلم می خواد بميرم برم حال اون خدا رو هم بگيرم اين کارو با من کرد .

آخه يکی نيست بگه شما که تو زندگی خودتون موندين چرا يکی ديگه رو هم بدبخت مبکنيد .

گ‌: از دست کی عصبانی هستين ؟؟

پسر : از دست همه . پدر و مادر . جامعه . کشور . حتی اون خدا از همه بيشتر خودم .

اون از بابا ننمون که مثل خيليايه ديگه فقط وظيفشون به دنيا آوردنه .

اون از جامعه که هيچ چيزش سر جای خودش نيست .

نه احساس آرامش نه احساس رفاه نه امنيت .....

اونم از وضع کشورمون .

شنبه ها مقام معظم رهبری ادارش ميکنه

يک شنبه ها مجلس خبرگان جلسه داره کشور دست اوناست

دو شنبه ها مجلس ادارش ميکنه

سه شنبه ها هاشمی رفسنجانی و مجلس تشخيص مصلحت نظام .

چهار شنبه و پنج شنبه هم سگ صاحابش و نميشناسه .

جمعه هم که تعطيله همه دنبال عشق و حالشونن.

رئيس جمهورشم که هيچ کاره است .

خودم هم که گند زدم به هرچيز که اسمش آدمه .

در مورد خودم هيچی نگم بهتره چون همش دری وری ميشه .

خدا هم که قربونش برم سرش شلوغه اصلا به کل ما و بقيه اين مردم و يادش رفته .

گ : خوب برای آينده چه برنامه ای داری ؟؟؟؟

پسر : دلت خوشه داداش . دنبال يه لقمه نونيم شب گشنه نمونيم . آيندمون کجا بود.

گ : برای جوونا چه پيامی داری ؟؟؟؟

پسر : به جوونا ميگم که عزيزانم همه سر کاريم . بی خودی زور نزنين .

به قول مسعود کيميائی ( اعتراض) : قانون که دست يه نفره . قدرتم دست يکی ديگه .

ما هم همه علافيم . و ديگه اينکه بيخيال عشق و عاشقی و درس و مدرک و اين حرفا

توی اين جنگل انسانی نخورين خورده ميشين .

گزارشگر : و حرف آخر ؟؟؟

پسر : وقتی من مردم روی سنگ قبرم بنويسيد

                                       لطفا در اين مکان آشغال نريزيد  

                               --------------------------------------------

يه خورده جدی بشيم .

برای يه مدتی نيستم .

برم تکليفم و با خودم روشن کنم برگردم. 

تا اون موقع خانوم رها هستن و می نويسن انشالا

اينجانب .... حبيب همون ديوونه هميشگی به يه روانپزشک احتياج دارم.

تا ديداری دوباره همتون عاقل باشين

                                         لحظه ديدار نزديک است

/ 43 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

نه آپ کردی . نه سر زدی .!! ... هستی ؟ ... داد ؛ فرياد ازاين ترس وهراس/ به که گویم ؛ به که گويم اين درد / حرفها هسـت که می بايد گفـت / کارها هسـت که می بايد کـرد .... شما هم بشنو و اگه درست بود عمل کن و حتما نظر بده . منتظرم

khatereh

salam khoobi?webloget har rooz ghashangtar mishe manam update kardam.khoshhal mishab ke bebini va nazar bedi mesle hamishe!merc bye

سهیل ( شاعر تنها ) ID: iranmhr

سلام -- وبلاگ و مطالب زیبایی بود موسیقی زیبایی رو هم انتخاب کردید -- ذخیرش کردم که سر فرصت بخونمش -- امدیدوارم همیشه موفق باشید ----- سهیل (شاعری تنها از دیار غم ها )

raha

salam habib jan....ishala vaghti bar migardi hame chiz dorost shode bashe.....montazere neveshtehayie rahayie azizam hastim...khoshhal misham bishe manam bian shad bashin

elnaz

سلام اقا حبيب نمی دونم بر گشتی غا نه نظرتو تو بلاگم خوندم گفته بودب به روزی.... ولياينو خونده بودم.... راجع به اون شعر بايد يگم به من که نمی خوره شاعر باشم شعرشم نميدونم از کيه يکی از اهنگهای شراره هستش ... نمی دونم شنيدی میا نه از البوم های قديمی شه فکر کنم... منتطر اپديتت هستم ... بابای

axemah

سلام حبيب جان ... منم يه مدتی نبودم .. ميبينم که تو هم قراره يه مدتی نباشی ... ايشالله که خير باشه ... راستی لينکتو برداشتم چون لنکدونيم بيريخت بود ... به منم سر بزن ... منتظرتيم که سرحال برگردی ...

ونوشه

سلام........خوب من چند روزی هستش که ساعتها اين مطالب رو هر کدومشو چندين بار خوندمشون....با اجازه همه خانمها واقايون البته بيشتر با عرض پورزش از حضور شما سروران يه نکته ای رو ميخواستم بهش اشاره کنم .....فکر کنم يه نوشته جذاب ادمو ميکشونه که نظرات پیا مهای مربوط به اون رو هم بخونی تا از نظر ديگران مطلع بشی....فقط اين نظرها به صرف اين نيست که نويسنده از نظر ما اگاه باشه.....خود ويزيت کننده ها هم نظرا تشون واسه هم بايد اموزنده باشه....وگرنه نويسنده با دانا وبا سواد به اون چیزی که به تحرير در اورده ايمان کامل داره وتا وقتی هم که تو قلب خودش احساس کنه که اون چيزی که نگاشته واقعيت داره از انتقاد هراسی نداره....ولی چيزی که جالبه نظرات ماست...

ونوشه

ببخشيد ..بقيه حرفمو این جا دنبال می کنم ..شما هم احتمالا برخوردين به نظراتی که بعضی از ماها نوشتيم ...........من از همتون بيسوادترم واينو اقرار هم میکنم جمله های مثل (قشنگ بود).......(زيبا بود).!....ما داريم در مورد چی اظهار نظر می کنيم؟!...منظورم به همه دوستان نيست......اونهايی که خودشون هم ميدونن......يه متنی که از عهده هرکسی بر نمياد زحمت کشيده شده اونم از فکر وانديشه !..زحمتی که اين روزها کسی به خودش این زحمت رو نمی ده وبازارش کساده......وحاصل اين زحمت در اختيار ما قرار گرفته شده ...داريم با خوندنش از زاويه ديد نويسنده به موضوعات اشاره شده نگاه می کنيم!...قشنگ بود معنيش چيه؟!....

ونوشه

واقعا ديدن اين جملات..(قشنگ بود)....(.زیبا بود).. در برابر نوشته هايی که به نوعی هرکدومش اگه از حق نگذريم بايد به توانايی نويسنده اش يقين پيدا کنيم مايوس کننده اس......اونم برای نگارنده اين وبلاگ يا هر وبلاگ ديگه ای در این حد واندازه ....واسه خودمون جای تاسف داره!......وگرنه نويسنده ای که اين چنين می نويسه ...با اين چيزها دلسرد ونااميد نميشه...بلکه بيشتر به خودش ايمان مياره......که خودش کجای اين قصيه اس وما کجا......چه بسا دلسوزی هم کنه برامون ....

ونوشه

....ولی بياييم يه مقداری احترام بذاريم به کسی هايی که بهمون احترام گذاشتن حاصل ونتيجه فکر وانديشه خلاق خودشون رو در اختيار ما نهادن.....کسی هايی که اين چنين صادق هستن با ما....جوابشون چيه؟......من بازم از همه تون معذرت می خوام .....حتی از نويسنده اين وبلاگ که افتخار اشنايی با ايشون رو ندارم......ببخشيد اول هم گفتم ..من از همه تون بی سوادترم.....ولی همومون دوست نداریم ......که نویسنده یا عزیزانی که بین ما هستن وصاحب فکر واندیشه سازنده هستن......با یه لبخند معنی دار نظر هامون رو رویت کنن....این افراد باهوشتر از انچه هستن که ما بخواهیم این گونه نظر بدیم.......نویسنده این وبلاگ دارای نیرو وقدرت هست که می تونه رو افکارمون اثرات قابل توجهی بذاره ......چه بخواهیم .....وچه نخواهیم.......خسته نباشی........فدای تو