خاطرات من ( قسمت نهم)

 بهترين بابايه دنيا .......

 سلام

 آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . 14.gif

 چند سال پيش يکی از دوستان پدرم از سفر حج برگشته بود .

 پدرم می خواست برای ديدن او برود .

 شب پدرم گفت : پسرم فردا بايد با هم به مسافرت برويم .

 من گفتم  : پدرم من نمی توانم بيايم .

 پدرم لبخند مليحی زد و گفت باشه پسرم .

 صبح وقتی از خواب بيدار شدم دست و پام بسته شده بود و داخل صندوق عقب ماشين بودم .

 خلاصه ما به مسافرت رفتيم . در طول راه خيلی به ما خوش گذشت .

 و نزديک بود چند بار تصادف کنيم و له بشيم .

 به مقصد رسيديم . کوچه پر بود از پارچه و پلاکاردهای خوشامد گوئی.

 بوی اسفند با سرو صدای حيوونای که برای قربانی شدن اومده بودن و همهمه مردم .

 گاو و گوسفندا ميدونستن که تا چند لحظه ديگه به خاطر تشريف فرمائی حاج سليمان

 خواهند مرد . ترس و ميشد از چشماشون خوند .

 بچه کم سن و سالی با يکی از گوسفندا که از همه کوچکتر بود بازی ميکرد .

 حاج آقا تشريف آوردن . حيوونا رو به زمين زدن .

 چاقوها به هوا بلند شد . 

 دود اسفند و صدای صلوات . قصاب ها با قدرت چا قو ها رو روی گردن حيوونا حرکت می دادن.

 مردم باز هم صلوات ميفرستن . حاج آقا لبخند ميزنه . حبوونا دست و پا می زنن.

 اما راه فراری نيست . نوبت گوسفند کوچيک رسيده .

  دست و پای گوسفند و ميگيرن . به زمينش می زنن. کودک گريه ميکنه .

 نکشينش . چاقوی قصاب ميره بالا . اجماعا صلوات .....

 کودک گريه ميکنه مامان نزار بکشنش . سرش و لای چارد مادرش مخفی ميکنه .

 جوی خون در کوچه راه افتاده . بچه های زيادی ايستاده بودن .

 همه يه جورائی پوستمون کلفت شده . بچه و بزرگ .

 حاج سليمان از ملاکان و زمين داران بزرگ اونجا بود . از نسل خانهای قديم .

 فکر می کردم که ديگه دوره زورگوئی و خان و رئيتی تموم شده . 

 اما سليمان هنوز مثل قديم بود . انگار زمان در مورد او ايستاده بود .

 حرف اول و آخر و اون ميزد . هنوز حکومت مردها بود در خانه .

 زن در خانه سليمان هميشه پشت پرده بود . نفر دوم . کسی که وظيفش فقط گفتن چشم   بود .

 توی عصر انفجار اطلاعات زنهای خانه او هم اين وضعيت رو پذيرفته بودن .

 پذيرفته بودن که هميشه نفر دوم باشن . همه به جز سپيده تنها دختر سليمان .

 اما سپيده اونجا يه چيزه ممنوعه بود . هيچ حرفی از او زده نمی شد .

 خيلی دوست داشتم ببينمش . بالاخره پيداش کردم .

 در يک خونه کوچيک با دو تا اتاق رو هم رفته ۴۰ متر .

 زنی روی ويلچر نشسته بود . تنها دختر حاج سليمان !!!! چرا اينجا ؟؟؟ چرا توی اين وضع ؟؟

 سپيده به پاهاش اشاره ميکنه : تنها چيزی که از بابا به من رسيده همينه .

 کلمه بابا رو جوری گفت که تنم لرزيد .

 تا وقتی بچه بودم عزيزه دوردونه بابا بودم . هميشه کتک خوردن برادرام و ميديدم 

 اما من هميشه معاف بودم از تنبيه . جای برادرام هميشه زير زمين خونه بود .

 همه چيز خوب بود تا وقتی بچه بودم .

 بابا پير ميشد و من بزرگ . کمکم وقتش رسيده بود که من هم مثل بقيه زنها برم

 پشت پرده . اما من می خواستم زندگی کنم .

 فقط يه نگاه بود و اولين عشق نوجوانانه . بهترين روزای زندگيم بود.

 تا اينکه بابا فهميد . توی خاندان حاج سليمان عاشق شدن جرم بود .

 اونم دختر سليمان .

 يه شب بابا به عزيز گفت : سپده فردا صبح با من مياد بيرون .

 عزيز تا صبح گريه می کرد و التماس بابا . اما ديگه عادت کرده بود که هميشه بدبخت باشه .

 صبح با بابا رفتيم . توی يکی از زمينهاش نگه داشت . پياده شديم

 نزديک يه چاه رسيديم . بابا من و هل داد پائين و رفت .

 قرار بود بمیرم . اما نمردم . قطع نخاع شدم . آئينه دق جلوی چشماش .

 يکی از زمين هاشو به نامم کرد و غدقن کرد که پا توی خونش نزارم .

 توی آسايشگاه بودم که يکی از پرستارها ازم خواستگاری کرد.

 ازدواج کرديم . زمين و به نامش کردم . اون هم رفت . من موندم با اين دو تا بچه .

 شاپور برادر کوچيکم الان تو زندانه . مجيد توی بيمارستان .

 دعواشون شد . شاپور با چوب ميزنه به سر مجيد .

 قبلا زياد ديده بود بابا با چوب کارگراشو ميزنه . خودش هم اين جوری زياد کتک خورده بود .

 اما اين بار چوب يه ميخ بزرگ داشت . شاپور ميزنه و چشم مجيد از کاسه در مياد .

 مجيد می خواد رضايت بده اما بابا ميگه بايد قصاص بشه .

 حالت تهوع داشتم . ار اين همه خوشونت اونم به صورت قانونی .

 امروز روزه تولده سپيده است . اومده خونه باباش . همه خوابن .

 تفنگ شکاری دو لول بابا شو بر ميداره . از بچگی دوست داشت باهاش بازی کنه .

 پرش ميکنه . با لوله تفنگ درب اتاق سليمان و باز ميکنه .بابا بلند شو . دخترت اومده .

 امروز روزه تولدشه . سليمان چشماش و باز می کنه لوله تفنگ و جلو چشماش ميبينه .

 بوی مرگ و با تموم وجودش احساس ميکنه .

 انگشت سپيده ميره طرف ماشه . سليمان التماس ميکنه .

 ترسيده . مثل سگ داره ميلرزه .

 سپيده می خنده . چه لبخند قشنگی .

 تمام عمر منتظر اين لحظه بود . ماشه رو می چکونه .

 مغز سليمان متلاشی ميشه . خون همه جا رو ميگيره . بوی گند ميده مردش.

 تفنگ و ميگيره طرف مادرش . به خاطر يه عمر بردگی ....

 باز شليک می کنه . اون و راحت ميکنه از اين نکبتی که اسمش و گذاشته بود زندگی .

 بو گاز داره همه جا رو ميگيره . نمی تونه خوب نفس بکشه .

 آروم شده اما سردشه . ديگه وقته راحت شدنه .

 کبريت و روشن ميکنه

                                        چه گرمای دل پذيری داره سوختن .

/ 64 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
darya

زندگی فانوسی است بر لب دريای خيال اويزان... زندگی بيشترش سوختن است ...درس اموختن است... يک برادر دارم واسه من ديوارش از همه کوتاهتر است! (توی روزای گرفتاری و تنگ دستی من ) زندگی انتظاريست که ادم ز برادر دارد! زندگی نيست به جز حرف محبت٬به کسی ور نهد خار و خسی...زندگی کرده بسی... زندگی فانوسی است بر لب دريای خيال اويزان ..می توان انرا ديد و نه بيش روشن است اما به اندازه ی خويش زندگی تابلوئی است نيمه راه٬که سر منزل مقصود خبر می ارد کار او هشدار است گر مسافر رهش بيدار است! زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد دو سه کوچه پس کوچه ...اندازه ی يک عمر بيابان دارد زندگی زندانی ست که در ان بيشتر از زندانی زندان بان دارد زندگی ديين بزرگيست که به گردن ماست... مسعود فردمنش..دوست خوبم بابت همه چی ممنونم...

RaHa

matlabe nazi bood habib jan...hesabi saret sholoogh shode kar o kasebit gerefte(Shookhi)movafagh bashi mer30 ke update mikoni ba matalebe ghashanget...

Peyman & Parichehr

سلام هاپال من همیشه از داستانهایت لذت میبرم ولی ایندفعه خیلی حالم گرفته شد امیدوارم واقعی نباشه خیلی دلم میخواد بدونم همه داستانها از خودته یا از کس دیگری هم نقل قول میکنی اگه امکان داره جواب را برایم بنویس . در ضمن میشه دفعه دیگه جبران مافات کنی و یه رمان لطیف و شاد بنویسی ؟ شاید غم از دست رفتن سپیده و زندگی نکبت بار مادرش را فراموش کنیم.......موفق و پایدار باشی

sara

سلام وبتو خوندم خصوصا متن مربوط به سارا خيلی غم انگيز بود .... به روز شدم خوشحال می شم ببينمت

habib

سلام به دوست عزيزpeyman & parichehr به خدمت شما عرض کنم که اين داستانها رو نوشته خودمه . تا حدودی واقعی و بقيش زاده تخيلات اين ذهن ديوونه . مرسی

يهدا

در لحظه احمد شاملو به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم، به تو مي‌انديشم و زمان را لمس مي‌کنم معلق و بي‌انتها عُريان. مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم. آسمان‌ام ستاره‌گان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه مي‌بندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش. □ از تو عبور مي‌کنم چنان که تُندري از شب. ــ مي‌درخشم و فرومي‌ريزم. ۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹ ///سلام...آپ کردم ...منتظرتم عزيز....شادباشی....

aseman

سلام هميشگی باشی نوشته هات ارزش اينو داره که خط به خط از بر بشه.... يه سری هم به من بزن

negah

سلام اما ازسوختن .........شادباشی دوست عزيز.

mansour

ای بابا .........................

ونوشه

سلام.....خيلی عالی نوشتی.....بعضی ها خودشون هم نمی دونن که از يه متن چه چيزی بايد بخوان .....بيشتر از ان که به فکر فهم مطلب باشن ......قبل از هر چيز دنبال انتقاد کردن اونم بدون دليل هستن....اخه اينها هنوز خودشون هم نمی دونن که ....انتقاد به جا خوب وسازنده اس...سنت ديرينه قربانی کردن پيش پای کسی که از مکه اومده توام با رفتار ناهنجار بعضی از ادمهای به قولی متشخص......ونتايج زيانبار اين رفتار غلط ....همه با هم ميشه چيزی که الان خونديمش....اينها همه تو جامعه وجود داره .....وبازم خواهد داشت......شايد ما نديديمش.......شايد هم ديديم .....وشايد هم خودمون رو به نديدن زديم......وبلاگت پر محتواست........وقتی که صرف خودنش ميشه .......فقط بطالت وقت نيست.......تلنگری هستش به اين که اطرافمون رو با ديد بهتری ببينيم.....احترام بذاريم به احساس ديگران......اين بهترين نوع احترامه.......بازم خسته نباشی.....دستت درد نکنه....فدای تو