با سلام به همه دوستای خوبم شرمنده که دير آپ کردم حالا ميريم سره خاطرات

:

                                          قسمت اول

رها متولد مي شه:

18 ساله پيش روز 31 خرداد ساعته 7:30 صبح دختري نا خوسته

 پا به دنيايي گذاشت که وقتي چشماشو باز کرد نوره روشني چشماشو سوزوند

 بعد که عادت کرد به نور ديد يه جايي خوابيده و يه عالمه ادم دورشو گرفتن و

 مي خندن، اونا ميخندن در حالي که دختر کوچولو گريه مي کنه.

دختر کوچولو هيچ کسي رو به جز مادرش نمي شناخت.

هي دور و برشو با چشم می گشت اما هيچ چيزه اشنا يي نديد.

دختر کوچولو انگار منتظر يه کسي بود اما نميدونست کيه؟شايد پدرش شايد خواهر يا برادر؟ همينجور که انتظار مي کشيد خوابش برد،

 توي خواب احساس کرد يه نفر دستشو اروم فشار ميده

 دختر کوچولو اروم چشماشو باز کرد ديد يه اقايي بالا سرش

 با يه لبخند و يه بوسه از دختر کوچولو نشون داد پدرشه ،

دختر کوچولو کلي خوشحال شد که بالاخره يکي ديگه از ادماي اين دنيا رو شناخت...

بعد از چند روز همه دختر کوچولو رو رها صدا مي زدن...

روزها مي گذشت و رها بزرگ و بزرگتر مي شد و ادماي دور و برشو بيشتر ميشناخت.

رها شروع کرد به راه رفتن هرچي سره راش بود کنارميزد و مي شکست

 که راهو برا خودش باز کنه ...

رها ديگه از راه رفتن و شکستن و کنار زدن وسايل خسته شد،

کم کم از روزنامه خوردن شروع کرد تا به روزنامه خوندن رسيد

حالا ديگه رها کوچولوي ما مي نشست با بقيه بحث سياسي مي کرد ،

وقتي هم با مخالفته بقيه روبرو مي شد نظره آخره خودشو مي گفت و

 جلسه رو تموم اعلام مي کرد و از جلسه بيرون ميرفت وقتي از اتاق بيرون ميرفت

 همه گوشاشونو مي گرفتن اخه کفشاي رها بوق مي زد وقتي راه مي رفت .

رها کوچولوي ما 7 ساله شد و به کلاسه اول رفت روز اول مدرسه 15 نفر

 از خانواده رها با اون به مدرسه رفتن،وقتي که رها خواست بره سره کلاس

 مادره رها رفت جلو که رها رو ببوسه اما رها خانوم چون خيلي دختره دقيقي بود

 ديد که وقت نداره که ببوسنش بنابراين با اعتماد به نفس کامل به کلاس رفت،

از ساعت اول تا ساعت سوم رها خانوم خوابيد سره کلاس بعدم مدرسه

 تعطيل شد و رها از مدرسه تا خونه پياده روي کردن...

روزها همينجور خسته کننده برا رها مي گذشت و

دختر کوچولوي ما بزرگ و بزرگتر مي شد رها خانوم 16 ساله شد و

اتفآقي غير منتظره زندگي رها رو از اين رو به اون رو کرد....

                                                               ادامه دارد

...

                         sutton_cute_baby.jpg           

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزها همچنان ميگذرد تا اقا حبيب برگرده

/ 58 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sarzamine eshgh

آسمان آبي تر، آب، آبي تر. من در ايوانم، رعنا سر حوض. *** رخت مي شويد رعنا. برگ ها مي ريزد. مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است. من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند. من « ودا » مي خوانم، گاهي نيز طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري. *** آفتابي يكدست. سارها آمده اند. تازه لادن ها پيدا شده اند. من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم: خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم مادرم مي خندد. رعنا هم خيلی قشنگه وبلاگت چه کوچولوی خوردنی......

Divo0ne_baclasS

Salam malekom...khaste nabashid...in janeb bad az omari be ro0z kardam....khosh hal misham be in bandeie haghir sari bezanid....felan

ghesegoo

یادت هست ؟ تو را در کوچه باغ عشق دیدم . کنار بید قرمزی که تنها و بی کس مانده بود و حضور مسافری را جستجو می کرد . هنوز می توانم نقش چشمان رویایی تو را بر روی برگهایش از پشت زلال شبنم صبحگاهی ببینم . هنوز تنه ی سرد بید یاد دستان گرم تورا به خاطر دارد . سلام دوست خوبم .... وبلاگ من یه ذره زودتر از موعد آپ دیت شد ... می دونی که منتظرتم و اگه بهم سر بزنی خیلی خیلی خوشحالم می کنی ... راستی با اجازت لینک وبلاگ قشنگتو توی وبلاگم گذاشتم ... شاد و پیروز و سربلند باشی . منتظرت می مونم .

صبا

رها جانم سلام...خوبی؟...کم پيدا شدياااا....من يه چيز تازه نوشتم ... خوشحال ميشم بيای پيشم.

مریم.

سلام به رها خانم عزيز....شما هم قشنگ مينويسين....راستش من يه مدت پيش يه قولی به آقا حبيب داده بودم (که بيشتر به نوشته هاش سر بزنم) که حتما بهشون بگين فراموش نکردم ولی اين يه مدتی يه کمی اوضاع جور در نميومد که سعی ميکنم جبران کنم......به هر حال از خوندن نوشته های شما هم خوشحال شدم و اميدوارم که هميشه موفق باشين

يهدا

سلام رها جان....منم ۱۸سالمه......شادباشی گلم...ان شاالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشی......چه عکس نازی گذاشتی.....ياحق....

بهار

سلام . خيلی باحال نوشتی ، خيلی صميمی و خودمونی ... به دلم نشست ... منتظر بقيش هستم حتما... موفق باشی...

متین / مسافر غم

در اين كوير بي سراب.... مرا تنها مگذارید.... مرا تاب اينهمه تب نيست.... مرا در اين ديار غريب.... به غربت مگذاريد....سلاممممممم......خوبید؟؟؟؟....شرمنده که دیر اومدم.....ممنونم که سری هم به کلبه خلوت من زدی....خوشحال میشم که باز هم من رو مورد لطف خودت قرار بدی....منتظرتم.. و منتظر بقیه اش..موفق باشی عزیز

AnItA

رهـــــــــــــــــــــــا جون سلام ! آپديت نمي کنی خانومی ؟ منتظرم ... این آقا حبیب هم که هنوز برنگشته ؟ موفق باشی

vida

ای بابا ... ۶ سال گذشت تا پير نشدی بيا بگو بقيش چی شد ...