خاطرات من(قسمت پنجم)

سلام

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی. 14.gif

در دانشگاه خيلی به ما خوش می گذشت.

همه ما به فکر درس و تحصيل بوديم و به چيزه ديگه ای هم فکر نمی کرديم.

اساتيد هم به فکر خوراندن علم و دانش به ما بودن به زور نمره.

مسولين هم به فکر اخراج ما به دليل و بدون دليل.

خلاصه: در دومين روزی که از اولين ترم درسی ما می گذشت در تاريخ دوم ماه مهر

يک کاميون از بالای کوه به پايين پرت شد و رانندش ترکيد.

همه ما از بالا ديدم که کاميون آتش گرفته و راننده در ال سوختن است.

واقعا صحنه جالبی بود . بدون استفاده از جلوه های کامپيوتری.

آخر هيجان بود همه ما ديديم و کلی هم خنديديم.

همکارانش می گفتن که ۱۰ -۱۲ تا بچه داره.

خدا پدر و مادر اين مسوولين محترم رو بيامرزه که به جای زمين صاف خدا

روی قلل مرتفع دانشگاه می سازند.

در اواسط سال تحصيلی بوديم که دو تا از داشجو ها را اخراج کردن.

می گفتن هفته پيش در ساعات آخر کار دانشگاه در يکی از کلاسها مشغول تحصيل

علم و دانش بودن. نميدانم چرا به خاطر تحصيل علم و دانش آنها را اخراج کردن؟ 33.gif

دوستم می گفت : آخه ساعت هفت بعد از ظهر در طبقه سوم

يک دانشجوی پسر سال سوم متالوژی با يک دانشجوی دختر سال دوم صنايع غذايی

چه درسی داشتن که با هم بخوانند؟؟

و چون حرف حساب پاسخ ندارد و همچنين من در  مسائل خانوادگی اصولا دخالت

نمی کنم هيچ چيز نگفتم.

در يک روز سرد زمستانی از ترم دوم يکی از دوستان مرا به خاطر نقاشی کردن

اخراج کردن. 11.gif

اينها واقعا از هنر هيچ چيز نمی فهمند و هنرمندان را درک نمی کنن.

دوست من انچنان نقاشی زيبايی با سبک کوبيسم بر روی زانتيای صفر کيلومتر

رئيس دانشگده کشيده بود که همه ما لذت برديم و کلی خنديديم.

اما مثل اينکه رئيس دانشگده از نقاشی خوشش نيامده بود.

تا آواخر ترم سوم تقريبا از لحاظ داشتن فاميل به مشگل بر خورده بوديم.

به خاطر امتحانات ميان ترم و پايان ترم تا آن موقع تقريبا همه مرده بودن.

و من ديگر نميدانستم برای ترم آينده از مرگ کداميک کمک بگيرم.

يک روز سرد زمستانی که برف زيادی هم آمده بود . هوا يسار مطبوع و

محيط يسار زيبا بود موقع ورود به دانشگده يکی از خانمهای دانشجو

به زيبائی هرچه تمامتر پايش لغزيد و بسيار هنرمندانه از بالای پله ها

به پايين سقوط کرد و همه ما خنديدم. اما اون خانم تکان نمی خورد.

ما همچنان نگاه می کرديم و می خنديدم و او بی حرکت و ساکن مانده بود.

بعد ها فهميديم که چند هفته ای در بيمارستان بستری بوده

و دست و پا و دنده هاش به شدت شکسته بود وقتی اين خبر را شنيديم

همه با هم خنديديم.

در همان ايام مرا به خاطر دادن يک شماره احضار کردن.

و اولين تذکر انضباطی اخلاقی اجماعی عقيذتی سياسی ورزشی... را از

مسولان محترم گرفتم.

نميدانم چرا دادن يک شماره اينقدر برای مسوولان محترم مهم بوده.

يکی از خانومهای دانشجو شماره مرا خواست.

و من هم چون آن موقع سيم کارت خود را فروخته بودم و همچنين نمی خواستم روی آن

عزيز دل برادر را زمين بندازم .

شماره مدير گروه خودمان آقای ....... را دادم.

نمی دانم اون خانوم چی گفته بود که مسولان اينقدر ناراحت شده بودن.

آخه من و مدير گروه نداريم که 04.gif

 

   

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gole_sharghi_64

خيلی وبلاگت قشنگه حبيب عزيزم .

نغمه

سلام ... چقدر شما موضوع برای خنديدن داريد !!!! ... ممنون که به بيستونم سر زديد ... موفق باشيد ... فعلا!

مدنایت

سلام حبيب جان شما منو شرمنده کردی اول بگم من هم دیوانه هستم و دست کمی از تو ندارم...چشمک دوم انکه وب شما هم واقعا زیبست و با مطالب متنوع.به امید بهترین ها.....موفق باشی

پسرك تنها

سلام رفيق ... چطوري؟؟؟ من باز برگشتم.. ممنون كه تو اين مدت كه نبودم بهم سر زدي، خوشحال ميشم اگه بازم منت سر من بذاري و كلبه ما رو قابل بدوني... پس فعلاً ... يا علي جوون !

غریبه

با درود وبلاگ زیبایی داری و با نوشته هات اونو زیبا تر کردی بهت تبریک میگم یه سری هم به من بزن تا درودی دیگر بدرود

سحر

خیلی قشنگ بود . حداقل این اولین روزی بود که اومدم و یه وبلاگ شاد خوندم و کلی هم خندیدم . آخه هر روز یاخودم غمبرک گرفتم و غمی می نویسم یا بقیه که وبلاگاشون رو می خونم . مرسی که به من سر زدی بازهم از این کارها بکن خوشحال می شم . راستی اجازه میدی وبلاگت رو جزو دوستام بگذارم

اميني

سلام. داستانت خوب بود منتها اگر داستانهائی بنويسي که پيام خاصی يا به به درد زندگی روز مره انسان بخورد وخالی از غم وغصه باشد بهتر است

2khtariro0ni

Salkam habib boon mamnun ke sar zadi kheili khoshal shodam weblohge jalkebi dary...movafagh bashi...

mansour

که اينطور.....