از کجا آغاز کنم قصه ای را که بيانگر عظمت و شکوه يک عشق است

قصه ای که در باطن از دريا کهنسالتر است

آنروز که غريبانه پا به سرزمين قلبم نهادی

به پای مقدمت گلهای زيبای  محبت را برايت چيدم

آنگاه که از شوق آشنايی به دنبال واژه ای می گشتم .......

سلام کردم و اولين قدم را برداشتم.

من آرام آرام و با احتياط به کوچه پس کوچه های دلت قدم گذاشتم تا.........

تا تو را بيشتر بشناسم<<<<<<<<<<<<<<<<

و آنگاه که اجازه دادی در دريای چشمانت به جستجو بپردازم گمشده خود را يافتم

تو مرواريدی از محبت را به من هديه دادی.

تو به زندگی من حرارت دادی و شادابی بخشيدی

و من ............

و من در برابر اين هديه ميخواهم بگذاری برای هميشه مهمان قلب تو بمانم

فقط مهمان.

/ 3 نظر / 3 بازدید
habib

رها خودت هم که نصف شبها می نويسی

axemah

سلام رها جان ..... چه عجب ديونه هميشگی يه مهلتی هم داد که از نوشته تو هم لذت ببريم .... اما جاش خاليه ها ....... مگه نه ؟!؟!؟!؟!؟!؟

aseman

سلام نوشته ی قشنگی بود ای کاش می شد در دلی همیشه میهمان بود..میهمانی که تاب جدایی از سرپناه سبز آشیانه ی قلب او ندارند ..... من و تو هم داستان این فصلیم . آسمان