قسمت دوم:

يه روز باروني رها از مدرسه برمي گشت

رها و دوستش خيلی با هم صميمی بودن

اين دو تا از هر ثانيه هم خبر داشتن خوب شد

اديسون تلفن وسيله ارتباط بي دردسر ر و اختراع کرد.

خلاصه رها وقتي خونه رسيد با شنيدن يه خبر که دقيقا نميدونست

خوبه يا نه سر جاش خشک شد

اولي کاري که کرد به دوسته گرامش خبرو داد و

چون رها نه سلام ميکرد نه خداحافظي 2 ثانيه اي خبررو داد

و گوشي رو قطع کرد .

رها هيچ وقت به روزي فکر نمي کرد که يه روز بخواد

 از همه چيزايي که 16 سال بهشون دل بسته و عادت کرده جدا بشه....

اما حالا بايد رها از همه چي دل مي کند و مي رفت...

خانواده رها تصميم گرفته بودن برن خارج از کشور

و رها هم بايد مي رفت...

همه خوشحال از رفتن جز رها همه مي خنديدن

در حالي که رها اشک مي ريخت...!

حالا وقتش رسيده بود که با همه چي وداع بگه

با خيابونايي که قدم به قدم پره خاطره بود

با همه ادمايي که چهره شون يه جورايي اشنا بود

دل کندن از همه چیز و همه کس وچيزايي که باهاشون بزرگ شده بود

روزهایی که هميشه رها فکر مي کرد خيلي دير مي گذرن

حالا به سرعت 1 ثانيه مي گذشت،

هفته ها و ماهها به سرعت ميگذشت و غم رها بيشتر مي شد...

روزها مي گذشت و به روز سفر نزديک مي شدن

بالاخره روز سفر فرا رسيد

همه خانواده و همه دوستاي رها براي لحظه آخر و سخت جدايي اومده بودن

رها با همه خداحافظي کرد از پله ها بالا رفت

وقتي به آخرين پله رسيد ديگه هيچ کسي رو نديد

واقعا باورش شد که ازشون جدا شده...

و وقتي هواپيما از زمين بلند شد

همه دل بستگي هاي رها با صداي ضربانه قلبش يکي يکي شکستن و

چيزي جز خاطراتشون براش باقي نموند...!!

رها مي رفت به سوي يه زندگي جديد با افراد جديد

اما هيچ وقت فراموش نکرد کجا بوده و با کيا بوده....!

هميشه خاطره اونا تو ذهنش زنده هست و خواهد بود

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ErFaN GhaDerI---___---C@nc3r

سلام...آقا اول از همه يه چيزو خدمت پرفوسور وبلاگ نويس عرض کنم که تلفنو گرهام بل اختراع کرد..مجيد جان نه اديسون..دمو از همه که عالی ب.ود..من عاشق خاطرم..ان شا الله رها خانوم يه روزی پاشو دوباره بزاره تو وطن.....چشم انتظاره که بودی که اينچنين سخت شکشتی؟ حيبيبی

habib

سلام . اين هم قسمت دوم خاطرات خوش زندگانيه رها خانوم . در ضمن اين و هم عمدا نوشت اديسون ببينه کسی ميفهمه يا نه . فهميديم که يه خاننده دانشمند هم داريم با اطلاعات علمی بروز. البته بيشتر قصدمون اين بود تا تعداد ..... رو بشماريم. شوخی بود به دل نگير.

mahsa

سلام زيبا بود... آقای حبيب شما کی تشريف ميارين؟؟؟؟ منظورم اينه که کی مياين مينويسين؟؟؟ رهای نازم خيلی خوشمل نوشتی ...نازی.... يعنی الآن ايران نيستی؟؟؟؟ اميدوارم هر کجا که هستی موفق باشی!!!!!!!

شهزاد?؟

سلام.. بابا عجب قالبی .. شما چه مدرنيد :))))) رها خوش به حالت که رفتی ، حسرت اينجا رو نخور هيچ خبری نيست... خاطراتات هميشه با آدم می مونه.. بعد از مدت ها به روز شدم.. فدات

شب هاي سفيد

سلام.موفق باشی. خوشحال می شم که به من هم سر بزنيد .منتظرم

vida

سلام رها جون...ببينم توی قسمت دوم ماجرا هم که از حبيب خبری نشد که ... آقا پس اين حبيب کی قاطی ماجرا می شه ...زود به زود آپديت کن بيام ببينم چی می شه ..راستی نگفتی کجا رفتينا ..اين قسمت ماجرا يه اشکال داشت اونم همين بود که نگفتی کجا و چرا با اين عجله داشتين می رفتين...زود آپديت کن ببينيم بقيه ماجرا چی می شه ...منتظرما

vida

راستی من قبل اينکه حبيب بگه فهميده بودم اديسون اشتباه لفظی بوده :دی ..قالبتم مبارک خيلی قشنگه ... من خودم يه بار سر همينم مساله توی ويلاگم جايزه گذاشتم هی چی نفهميد که گراهام بل مخترع برق نبوده..حالا ما هم نفهميديم اديسون اين وسط چيکاره بود ..والا

ali

سلام دوست خوبم - اميدوارم هميشه موفق باشی

AnItA

رهـــــــــــــا جونم خيلی قشنگ بود ! وقتی اين خاطرتو خوندم دقيقا ياد همين اتفاقی که برای خودم افتاد ٬ افتادم ... جدا شدن از عزيزترين کسايی که حتی يک لحظه هم ازشون دور نبودی ! بازم ميگم خیــــــــــــــــلی قشنگ و غمگين بود ! موفق باشی عزيزم

الهه

سلام من یه مدت بود نمیتونستم وبلاگت و باز کنم حالا که اومدم دیدم شما هم نبودی داستان خیلی جالبی بود من با اجازه لینکتون رو میذارم . شاد باشی