تو برای چه مرا دوست داری ؟

و لحظه های زندگيت را,

چه کسالت بار و چه شاد,

گاهی با من قسمت می کنی.

و برای چه فکر می کنی

مرا دوست می داری؟

و برای چه خود را

متعهد احساس می کنی؟

که گاه,

که از کار پشت ميز

و تفکر در سکوت

و نگاه کردن به فنجان خالی  قهوه

خسته می شوی

احوال مرا می پرسی.

تو که هرگز ندانسته ای

چه هنگام

چشمان من به شوری اشک می نشيند.

وقتی که من نباشم

گفتگوی با ديگری هست

فنجان قهوه هست

دود خاکستر هست

تو برای چه گاه فکر می کنی

که مرا دوست داری؟

/ 1 نظر / 2 بازدید
امیرطلا

يه چيزی رو بی‌تعارف بگم: حيف اين وبلاگ قشنگه که گمنام بمونه! من در اولين فرصت وبلاگت رو به دوستام معرفی می‌کنم (اون تاخيری که تو يکی از نوشته‌هات گفته بودی شايد!!!!!!) :)