اين يک بهاريه است !

                                                         اين يک بهاريه است !

   

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . 14.gif

صبح که داشتم کفشم و می پوشيدم مادرم برای هزارمين بار توی اين چند وقت گفت :

يه نگاه توآيينه به خودت بنداز.شبيه عمله ها شدی.قيافت.لباسات.منم برای هزارمين بار گفتم:

شما راس ميگی و عصا رو زير بغل گرفتم و رفتم. ولی تا دم در با حرفاش بدرقم کرد :

((بازبااين قيافه گذاشت رفت بيرون.آبروم رفت جلو همه )) ( بيشتر به فکر آبروی خودش بود)

ياد قديم افتادم .بچه که بوديم روزهای قبل از عيد .خريد لباس عيد .چه شور وحالی داشتيم.

خودم هم موندم اين همه رخوت اين روزها از کجا اومده ؟؟؟

سرکلاسهای دانشگاه . پسر هائی که به کمتر از ظاهر جذاب ترين مردان برگزيده

سينما رضايت نمی دهند و دخترکانی که هفته ای هفت بار جامعه هائی به رنگهای

رنگين کمان به تن می کنند و من خودم را تسلی می دهم به سبک قهرمانان با مناعات

بالزاکی (( هر کسی که می خواهد مرا به خاطرلباسم قضاوت کند برود به جهنم))

نه قضيه جدی تر از ظاهر و لباس است .

ياز هم ياد کودکی ذهنم را مشغول ميکند . بوی لباسهای نو . بوی آخرين روزهای اسفند

صدای جاودانی فرهاد يه جای توی اعماق وجودم مثل هميشه زمزمه ميکنه :

(( بوی عيدی بوی توپ . بوی کاغذ رنگی .. بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ))

دارم به همه اين بهاريه ها و نوستالژی نامه هائی فکر می کنم که در طول اين سالها

خوانده ام. به همه آن کوچه های باغی و چهره های زيبا و آواهای خوش

و خيابانهای خيس و عطرهای سرمست کننده .

هيچ کدامشان را نديده ام و نشنيده ام و نبوييده ام و تجربه نکرده ام .

اما عاشق همه شان شده ام . بس که اين نوشته ها را دوست داشته ام و خوانده ام .

موقع خواندنشان يه جور خوبی دلم می گرفت و می گيرد.

(( با اينا زمستون و سر می کنم .. با اينا خستگيم و در می کنم ))

پيمان تا خود دانشگاه مدام حرف ميزند . اما يا نمی شنوم و يا مغزم (کات) کرده بود .

هيچ وقت از پارکينگها خوشم نيوده . يه جورائی از اين حجم سيمانی ميترسم .

جلوی در پارکينگ پياده ميشم تا پيمان ماشين و ببره داخل پارک کنه . باز عصا رو جا گذاشتم

بدون عصا فقط ميتونم بشينم . پشت سرم چند تا دانشجو مشغول شخم زدن تاريخ ادبيات

و سينما بودن از فلسفه شروع شود و به ادبيات ختم شد تا رسيد به چخوف .

خانومی که در زيبائی به درجات بالای کمال نائل شده بودن ناگهان

در آن جمع انديشمند گفت چخوف ديگه چيه ؟؟؟ همجنسانشان که به روی مبارک خويش

نياوردن و آقايان هم حتما جايز ندونستن به زيباروی چون او خرده ای بگيرن .

من که شنونده اين شخم زدن ادبی بودم پيش خودم فکر کردم برای تبديل چخوف چيه ؟

به چخوف کيه؟ وقت زيادی لازم است . تصميم گرفتم ديگه شنونده اين بحث نباشم .

قصد جابه جا شدن داشتم اما يادم افتاد بدون عصا کاری از پيش نمی برم.

واسه حال رقت انگيز خودم گريه ام گرفته بود . اما چون هميشه وقت گريه کردن خنده ام

می گيرد خنديدم . دخترک با دسته گلی مريم اون طرف خيابون ايستاده بود ونگاه می کرد.

حتما پيش خودش فکر کرده بود بچه های پولداری که شهريه های چندصدهزارتومنی

اينجا رو ميدن برای خريدن چند شاخه گل از اون خساست به خرج نميدن.

(( شادی شکست قلک پول ... وحشت کم شدن سکه عيدی از شمردن زياد ))

افکار مغشوش و در هم و بر هم رهايم نميکندبه فکر يه پزشک اعصاب و روان خوب هستم

چرا عاشقانه دوست دارم چيزهائی که در گذشته رخ داده است ؟؟

پس همگامی با زمان و يافتن آينده چی؟؟

مگر نمی گويند که درک آينده يه جور خلاقيته ؟؟

به خودم ميگم : (( حالا خيلی زمانه قشنگی هست که آدم اصرار داشته باشد

باهاش همگام هم باشه ؟؟؟‌))

به نسل تازه نگاه می کنم ! مگه خودم چند ساله هستم ؟؟ نه به نسل خودم تگاه ميکنم

نسلی که حسابی برای آينده اش برنامه ريزی می کند.

 که اتفاقا زيادی حواسش پی آينده اش است.

اگر در من چيزی از آينده نيست. حالا انگار در هم نسلانم چيزی از گذشته نيست .

نسلی که در غياب گذشته می خواهد آينده را بخورد.

(( آدمهای به ظاهر موفقی که پشتشان به هيچ جا بندنيست که زير پايشان خاليست

و خودشان هم نمی دانند ))

دارم به عشقهای قديمی فکر ميکنم که حالا به يک جور عقده و نفرت تبديل شده است .

دخترک گل فروش هنوز داره من و نگاه ميکنه . می خوام يه جوری از زير اون نگاه سنگين

فرار کنم  اما .....لعنت به اين پای شکسته  ......

هجوم اين افکار مغشوش و لعنتی دست از سرم بر نمی داره .

(( زمين را هيچ پروائی نيست ...زمين می چرخد و از چرخيدن باز نمی ايستد ))

سر بر ميگردانم . دخترک گل فروش ديگر نيست . آنسوی ديگر هم هيچ کس نيست

فقط من مانده ام با يک شاخه گل مريم در دست و عطر پراکنده اش در برهوت و باز صدائی

از دور دست و صدائی که باد آن را همراه عطر مريم با خودش تکه تکه می کند و می برد ...

محمد .. محمد ...عصات و بگير بريم دير شد .......

اصلا حواسم نبود بهاريه حتما بايد حال و هوای بهاری داشته باشد .

باور کنيم من دشمن نيستم . من عاشق بهاريه های حسی و عاطفی و نوستالژيک

بوده ام و هستم . چيزی که از عمر مطلب خوانی برايم باقی مانده همين نوشته های

عاشقانه و شخصی است .

(( بدون دوستی . بدون محبت و بدون عشق زندگی به زحمتش نمی ارزد ))

جمله آشناست انگار ؟؟؟؟  

/ 38 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيكا

بیا به روزم آخرین پستم در سال 84 رو دادم نبینم نیایی ها ضمنا عید شما هم مبارک باشه شاد باشی و البته ایرونی .........

دریا

تقدیم به شما و مهمانان نوروزیتان ********** بيا براي پرستو ز مهر دانه بپاشيم*** بيا پناه كبوتر طيبي چلچله باشيم*** بيا كه درد عطش را ز چشم غنچه بشوييم*** براي موج پريشان ز عشق قصه بگوييم*** بيا كه دعوت گل را به باغ دل بپذيريم*** بيا ز هجرت مرغان خسته در س بگيريم*** بيا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانيم*** بيا به خاطر گل ها هميشه تاتزه بمانيم*** بيا كه كشتي دل را به موج مهر سپاريم *** بروي دفتر دل ها رز اميد بكاريم *** بيا زلال بمانيم مثل بركه و باران *** و حرمتي بگذاريم به صداقت ياران *** بيا حوالي يك گل ز عشق خانه بسازيم *** براي غربت گنجشك آشيانه بسازيم *** بيا سپيده كه آمد صدا كنيم خدا را *** و تا افق برسانيم دست سبز دعا را*********** روزهایتان همیشه نو.....ساعاتتان همیشه خوش

kiya

سلام حبیب جان......خوبی... یک روزه دیگه به سال جدید نمونده و من اینجا اول سال نو را به شما دوست خوبم تبریک عرض کنم امیدوارم سال پر برکتی برات باشه و خدا برات همه جوره بسازه...سبز و سرخ و آبی باشی ...نوشته های زیبابیت نشانه عمق فکرت و زیبایی کلماتیست که در بکار بردنشان نهایت ظرافت را بکار میبری قلمت همشه سبز باد ..عالی بود ..منتظر نوشته های خوبت هستم....... آخرين آپ من در سال ۱۳۸۴ منتظر حضور قشنگت هستم......فعلا

دنیای قشنگ الهه

سلام آقا حبيب . عيدت مبارک .حالا چند تا پشه می خوای بخوری ؟ (از بيکاری زيادحتی پشه کشتن هم براش کمه)

ali

سال نو مبارک....................امیدوارم که دلامون هم تازه و نو بشه..............

baran

سلام دوست عزيز ... بوی بهار در تمام کوچه پيچيده ... بيا همراه روزگار دوباره تازه شويم ... بهارت مبارک و دلت پر از شادی ... التماس دعا ... يا علی ...

MaMaLY

سال نو مبارك - حال ميكنم بات - رو نكرده بودي اين تريپا رو ! در ضمن نميدونم چرا هنوز واسه من آپ نشده ! موفق باشي رها - دو نقطه ايكس

MaMaLY

سال نو مبارك - حال ميكنم بات - رو نكرده بودي اين تريپا رو ! در ضمن نميدونم چرا هنوز واسه من آپ نشده ! موفق باشي رها - دو نقطه ايكس

habib

با عرض سلام . مملی جان اين نوشته رو من نوشتم نوشته بالائی کاره رها خانوم

neya

سلام ..حبیب جان ..نوشته هات هميشه پر معنا .....قشنگند و دل نشین . با خوندنشون رفتم به کوچه باغهایی که از نم بارون و بوی کاهگل پر بود.... که شکوفه های بادام از لب دیوار به کوچه سرک میکشیدند..... و چشم هر عابری رو با لطافتشون نوازش میدادند ....و آرامشششش و سکوت . و..... (:-؟؟چرا به اون خانوم زيبا روی نگفتی ..چخوف يه خواننده سست؟؟؟؟؟؟؟ طفلی حالا داره توی گرداب نادانی خودش غوطه میخوره...:-؟؟) و کلام آخر ...بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است.......... شاد........ زی.