Dar entezare toOo...!!

 
و به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت . . .
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
 

سلام .

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی .عینک

سخت بود بازگشت به اینجا .

چند شب پیش که مطالب سال های دور را مرور می کردم آواری از

خاطرات تلخ و شیرین روی سرم هوار شد .

آدم های خوب . آدم های بعد . اون هایی که اصلا آدم نبودند !

خاطراتی که سعی کردم فراموش کنم . و خاطراتی که همیشه

یک جایی اون ته تهای ذهنم حضور داشتند .

آرام و صبور. شاید می دانستند روزی دوباره زنده خواهند شد ! شاید !

دوست همکاری داشتم اینجا بنام رها . نمی دونم الان کجاست . چه می کنه

اما اینجا میراث اون بود که به من رسید سالها پیش .

اوایل دهه هشتاد . اون موقع که هنوز جوان بودیم و در فکر تغییر جهان !

موقعی که هنوز کسی محمود احمدی نژاد و نمی شناخت !

موقعی که هنوز دوران اصلاحات بود سیدی با عبای شکلاتی .

ولی جنتی بود . مثل همیشه !!!

خلاصه عجب ماجرایی دارد این گذر عمر .

تا چشم بر هم زدیم شد دهه نود و تازه 2 سال هم از آن گذشت !

هنوز نمی دانم چرا این کلمات را اینجا می نویسم .

شاید برای شروعی دوباره . . . !

شاید برای خودم هم جالب باشد که ببینم محمد بعد از گذر از

20 سالگی چگونه می اندیشد ؟؟؟

و باز هم شاید . . .