Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
 

 نه صدا مونده, نه آواز, نه اشک غزل, نه ناله ساز!

روزگاری پيش مرا داستانی بود که ديگر نيست.

 قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است.

ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده و من زود گذر.

در ها دست نيافتنی هستند.

هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست.

ستاره ها را خورشيد بلعيده است

 و ماه هم فراموشکار شده.

شايد هنوز آرزو توانی داشت باشد گرچه اندک ولی شيرين.

بوی گند زندگی گوشهايم را رها نميکند.

همچون هميشه صبحها که بيدار می شوم دهانم بوی خون ميدهد.

گذشته ها برايم نگذشته.او هنوز تنهاست.

چرا آسمان رنگی نيست؟از خدا می پرسم.

و می گويم مگر من کيستم.من هيچ نيستم .

پس خموش!

کاش بافتنی می بافتم.کاش بلد بودم.

کاش دستهای شادی داشتم.کاش پاهايم راضی بودند.

کاش او تنها نبود.ديوار هنوز ايستاده است.

همه چيز آرام است جز يک چيز که هيچ نيست.

من با چشمهای باز آرزو می خوانم که

 ای کاش همه را باد ببرد يا رود يا سيل....

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی

 پرستو محکوم به کوچ کردن

 شمع محکوم به اشک ريختن

 خارها محکوم به تنهايی

 روز محکوم به غروب کردن

 شب محکوم به رسيدن

 و ما محکوم به زندگي....

 حرف آخر :

خیلی چیزها درمن هستند وکسی نمی بیند

 من با همین ها چال می شوم و

 این صداها وتصویر ها در بادها وسایه ها زنده خواهد شد !

 

 قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد!

رها

خداحافظ...

دستانم گله دارند و پاهايم گرياند.من فراموش شده ای نبودم