Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳٠
 

                                                         پائيز سخت

            

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . 

پائيز سختی بود امسال .

برگ ريزانی داشت غريب. دانه دانه و دسته دسته می افتادن و می مردند.

در سکوت . در فراموشی . در بهت مردمی که مائيم و دستهايمان هم کوتاه است.

چه مظلومانه در خاک خفتند در اين پائيز غم بار.

ديدی ؟ ديدی چگونه ده ها انسان پاک بی گناه در يک اتفاق نه چندان ساده رفتند ؟؟

و ما اکنون ..... ما مردم بهت زده سياه می پوشيم . غمباد می گيريم و جواب گوئی نيست .

اما بعدها فراموش می کنيم . چه ساده و به چه سادگی می گذريم .

ما عادت کرده ايم . عادت از ياد بردن . به سادگی .

 ما مردم بهت زده عزيزانمان را هم فراموش می کنيم. آنهائی که رفتند .

يک پائيز که گذشت ديگر نه يادی و نه حرفی .

چه فراموشکاريم ما و چه آسان مهر سکوت بر لبهايمان نقش می بندد

پائيز ۸۰ بود. اولين بار... يادت هست ؟؟

چقدر کلاسهای بزرگ دانشکده برای شيطنتهايمان کوچک بود .

غروبهای سرد چهارشنبه . کتاب فروشيهای انقلاب . من.. تو.. داداشی و يک دنيا رويا ... .

رويا .... سينما ..... فرقی نميکند . سينما همان روياست .

اون چهارشنبه بارونی که ۳ تائی نفس عميق و توی سينما مرکزی ديدم و فراموش کرديم

گذر وقت و ريزش باران را . چقدر آن شب خيابانها . مردم . باران . همه چيز قشنگ بود .

راستی می دونی بعد تو و داداشی من هنوز ترم ۴ موندم .

راست می گفتی ما ۳ تا عوضی بوديم توی اون دانشکده .

تازه بعد از شما فهميدم که چقدر عوضيم .

از اين همه شتاب خنده ام می گيرد . انگار همين ديروز بود .

می خواهم آخرين خنده های نحيفم را برای روز مبادا در دل پنهان کنم .

بدون تو هر روز تقويم روز مباداست .

پائيز امسال فصل عاشقانه ای نبود و عجيب آنکه آسمان دود گرفته شهر

بر اين همه غم اشکی نريخت . ولی ای کاش .آسمان تيره شهر

غرورش را کنار می کذاشت و می گريست تا اين همه اشک های پنهان و نهان

 مردمان بهت زده شهر خاکستری را در خود پنهان کند.

خدايا از اين خواب وحشت بيدارم کن .

آقا ... هی آقا

آورده ام شناسنامه ام را به صفحه آخرش

يکی دو برگ اضافه کنيد

در اين روزها که اين همه می ميريم

احتياط شرط واجب عقل است

در اين روزهای سرد و برفی چيزی نمانده جز حيرانيم در برابر واقعيت هستی.