Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥
 

                                            لعنت به هرچی شب بارونيه

سلام .

آره بارم منم همون ديوونه هميشگی .

در يکی از غروبهای زيبا بود که من و تو کنار دريا آنجا که مرگ خورشيد را

هر روز به گونه ای مختلف نشان می دهد .

برای اولين بار در عمر کوتاهمان خورشيد را زيباتر از آنچه که هميشه بود لمس کرديم .

و آهسته آهسته شاهد فرو رفتنش در آن دريای آزاد از باد بوديم .

و تو آن لحظه با آرامی زير لب گفتی :

                                                       (( خورشيد مرد .... ))

من ترسيدم و از خود پرسيدم واقعا مرد ؟ 

آره خورشيد رفت و تاريکی همه جا رو فرا گرفت . 

خورشيد ساعتها تابيد تا راه را برايمان روشن کند و حقيقت هستی را آشکار . 

اما حالا تمام شد . 

من می دانستم که خورشيد فردا صبح زيباتر از روز قبل خواهد تابيد . 

پس اين چه مرگی بود که ما را غصه دار کرده بود ؟ 

لحظه ای سکوت به ظاهر دردناک تمام وجودم را گرفت . 

نگران شدی ... اما هيچ نگفتی . 

سکوتی که روزهای متمادی در وجودم سنگينی می کرد تو را نگران کرده بود . 

(( سکوت دردناک است اما در سکوت است همه چيز شکل می گيرد 

ودر زندگی ما لحظه های است که کار ما بايد انتظار کشيدن باشد ))

و تو انتظار می کشيدی .......... 

شب فرارسيد . 

ماه در آسمان بود . ما هنوز خيره به دريا . 

باز هم اين ابرهای مزاحم اومدن  .

من فرياد زدم :

هان چيه ابرا ؟؟ اومدين اينجا چيکار ؟؟؟

اومدين ماه رو از من بگيريد ؟؟؟؟

آهای با توام !!! اون گندهه !!! نه . اون بغل دستيت . اون سياهه.

برو کنار بزار من ماه و ببينم .

چقدر شما مثل ما مردها خود خواهيد .

اما گوش کنيد فقط يه بار ميگم : امشب از اينجا ميريد.

من فردا سهم خودم و از خورشيد می خوام .

يه تيکه از اون خورشيد هر روز صبح ماله منه ... سهم منه .

هيچکی .... هيچکی نميتونه اون و از من بگيره .

صدای نعره آسمان سکوت اطراف رو شکست .

بارون شروع به باريدن کرد . و من باز فرياد زدم :

هرچی دلتون ميخواد ببارين .

اصلا تا صبح بباريد . برام مهم نيست . اصلا به جهنم .

من اينجا می مونم تا فردا صبح سهمم رو از خورشيد بگيرم .

زير لب طوری که فقط تو شنيدی گفتم :

                                         (( لعنت به هرچی شبه بارونيه ))