Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠
 

                                                               در روزهای آخر اسفند ............

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی .

فضا تلخ و سنگين بود و مضحک.

وقتی کنار جسد جوانک رعنای گلفروش رسيدم يکه خوردم.

چشمانش به اعماق آسمان بلند بی کرانه دوخته شده بود .

و بر لب لبخندی داشت که مرا با خود برد .

روزهای آخر اسفند بود .

بوی عيد همه جا به مشام می رسيد .

اين حال و هوا رو هميشه دوست داشتم . هميشه دوست داشتيم .

نمی تونستم تو اين حال و هوا بدون تو باشم .

رفتم سفر . سفر برای از ياد بردن . برای فراموش کردن .

چه خوب گفته زنو : ((بر سر قبر تو مثل همه قبرهای که روی آن گريه کرده ايم .

تاسف و اندوه شامل آن قسمتی از وجود ماست که با تو به خاک سپرده می شود‌))

حالا باز گشته ام . از سفر برای فرار از خود .

بازگشته ام و نشسته ام کنار جسد جوانک رعنای گل فروش .

لبخندی بر لب داشت لبخندی که مرا با خود برد .

لبخندش پرتابم کرد به آن روز تيره و سرد برفی آن غروب دلگير زمستانی .

که پيکر تو را از غسال خانه بهشت زهرا گرفتيم .

و من کفن را لحظه ای از روی صورتت کنار زدم برای بوسه وداع که ديدم

بر لب خنده ای داری بی مثال و هزار تعبير.

وقتی خاک خيس و تيره و برف را بر پيکرت می ريختيم .

اين تو نبودی که به خاک سپرده می شدی . لبخندت بود . همه لبخندهای عالم .

باران می بارد . قطرات باران بر روی صورت جوانک رعنای گلفروش می خورد .

خيابان فرش شده بود از گل ياس و مريم . در سکوت و بهت رهگذران و بغض من .

فضا تلخ . سنگين بود و مضحک .

صبح ۳۰ ام اسفند است . امروز بعد از ظهر سال تحويل می شود .

با اولين اشعه آفتاب از خواب بر می خيزم .

فرياد می زنم من هستم . زنده ام نفس می کشم . لبخندی می زنم .

جلوی آينه می رو م . خودم را در آئينه نمی بينم .

سوزش جای طناب را روی گردنم حس می کنم .

به سقف نگاه می کنم . جسدم هنوز آويزان است .

                                              فضا تلخ و سنگين بود و مضحک