Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٢
 

                                               خاطرات من ( قسمت نهم)

 بهترين بابايه دنيا .......

 سلام

 آره بازم منم همون ديوونه هميشگی .

 چند سال پيش يکی از دوستان پدرم از سفر حج برگشته بود .

 پدرم می خواست برای ديدن او برود .

 شب پدرم گفت : پسرم فردا بايد با هم به مسافرت برويم .

 من گفتم  : پدرم من نمی توانم بيايم .

 پدرم لبخند مليحی زد و گفت باشه پسرم .

 صبح وقتی از خواب بيدار شدم دست و پام بسته شده بود و داخل صندوق عقب ماشين بودم .

 خلاصه ما به مسافرت رفتيم . در طول راه خيلی به ما خوش گذشت .

 و نزديک بود چند بار تصادف کنيم و له بشيم .

 به مقصد رسيديم . کوچه پر بود از پارچه و پلاکاردهای خوشامد گوئی.

 بوی اسفند با سرو صدای حيوونای که برای قربانی شدن اومده بودن و همهمه مردم .

 گاو و گوسفندا ميدونستن که تا چند لحظه ديگه به خاطر تشريف فرمائی حاج سليمان

 خواهند مرد . ترس و ميشد از چشماشون خوند .

 بچه کم سن و سالی با يکی از گوسفندا که از همه کوچکتر بود بازی ميکرد .

 حاج آقا تشريف آوردن . حيوونا رو به زمين زدن .

 چاقوها به هوا بلند شد . 

 دود اسفند و صدای صلوات . قصاب ها با قدرت چا قو ها رو روی گردن حيوونا حرکت می دادن.

 مردم باز هم صلوات ميفرستن . حاج آقا لبخند ميزنه . حبوونا دست و پا می زنن.

 اما راه فراری نيست . نوبت گوسفند کوچيک رسيده .

  دست و پای گوسفند و ميگيرن . به زمينش می زنن. کودک گريه ميکنه .

 نکشينش . چاقوی قصاب ميره بالا . اجماعا صلوات .....

 کودک گريه ميکنه مامان نزار بکشنش . سرش و لای چارد مادرش مخفی ميکنه .

 جوی خون در کوچه راه افتاده . بچه های زيادی ايستاده بودن .

 همه يه جورائی پوستمون کلفت شده . بچه و بزرگ .

 حاج سليمان از ملاکان و زمين داران بزرگ اونجا بود . از نسل خانهای قديم .

 فکر می کردم که ديگه دوره زورگوئی و خان و رئيتی تموم شده . 

 اما سليمان هنوز مثل قديم بود . انگار زمان در مورد او ايستاده بود .

 حرف اول و آخر و اون ميزد . هنوز حکومت مردها بود در خانه .

 زن در خانه سليمان هميشه پشت پرده بود . نفر دوم . کسی که وظيفش فقط گفتن چشم   بود .

 توی عصر انفجار اطلاعات زنهای خانه او هم اين وضعيت رو پذيرفته بودن .

 پذيرفته بودن که هميشه نفر دوم باشن . همه به جز سپيده تنها دختر سليمان .

 اما سپيده اونجا يه چيزه ممنوعه بود . هيچ حرفی از او زده نمی شد .

 خيلی دوست داشتم ببينمش . بالاخره پيداش کردم .

 در يک خونه کوچيک با دو تا اتاق رو هم رفته ۴۰ متر .

 زنی روی ويلچر نشسته بود . تنها دختر حاج سليمان !!!! چرا اينجا ؟؟؟ چرا توی اين وضع ؟؟

 سپيده به پاهاش اشاره ميکنه : تنها چيزی که از بابا به من رسيده همينه .

 کلمه بابا رو جوری گفت که تنم لرزيد .

 تا وقتی بچه بودم عزيزه دوردونه بابا بودم . هميشه کتک خوردن برادرام و ميديدم 

 اما من هميشه معاف بودم از تنبيه . جای برادرام هميشه زير زمين خونه بود .

 همه چيز خوب بود تا وقتی بچه بودم .

 بابا پير ميشد و من بزرگ . کمکم وقتش رسيده بود که من هم مثل بقيه زنها برم

 پشت پرده . اما من می خواستم زندگی کنم .

 فقط يه نگاه بود و اولين عشق نوجوانانه . بهترين روزای زندگيم بود.

 تا اينکه بابا فهميد . توی خاندان حاج سليمان عاشق شدن جرم بود .

 اونم دختر سليمان .

 يه شب بابا به عزيز گفت : سپده فردا صبح با من مياد بيرون .

 عزيز تا صبح گريه می کرد و التماس بابا . اما ديگه عادت کرده بود که هميشه بدبخت باشه .

 صبح با بابا رفتيم . توی يکی از زمينهاش نگه داشت . پياده شديم

 نزديک يه چاه رسيديم . بابا من و هل داد پائين و رفت .

 قرار بود بمیرم . اما نمردم . قطع نخاع شدم . آئينه دق جلوی چشماش .

 يکی از زمين هاشو به نامم کرد و غدقن کرد که پا توی خونش نزارم .

 توی آسايشگاه بودم که يکی از پرستارها ازم خواستگاری کرد.

 ازدواج کرديم . زمين و به نامش کردم . اون هم رفت . من موندم با اين دو تا بچه .

 شاپور برادر کوچيکم الان تو زندانه . مجيد توی بيمارستان .

 دعواشون شد . شاپور با چوب ميزنه به سر مجيد .

 قبلا زياد ديده بود بابا با چوب کارگراشو ميزنه . خودش هم اين جوری زياد کتک خورده بود .

 اما اين بار چوب يه ميخ بزرگ داشت . شاپور ميزنه و چشم مجيد از کاسه در مياد .

 مجيد می خواد رضايت بده اما بابا ميگه بايد قصاص بشه .

 حالت تهوع داشتم . ار اين همه خوشونت اونم به صورت قانونی .

 امروز روزه تولده سپيده است . اومده خونه باباش . همه خوابن .

 تفنگ شکاری دو لول بابا شو بر ميداره . از بچگی دوست داشت باهاش بازی کنه .

 پرش ميکنه . با لوله تفنگ درب اتاق سليمان و باز ميکنه .بابا بلند شو . دخترت اومده .

 امروز روزه تولدشه . سليمان چشماش و باز می کنه لوله تفنگ و جلو چشماش ميبينه .

 بوی مرگ و با تموم وجودش احساس ميکنه .

 انگشت سپيده ميره طرف ماشه . سليمان التماس ميکنه .

 ترسيده . مثل سگ داره ميلرزه .

 سپيده می خنده . چه لبخند قشنگی .

 تمام عمر منتظر اين لحظه بود . ماشه رو می چکونه .

 مغز سليمان متلاشی ميشه . خون همه جا رو ميگيره . بوی گند ميده مردش.

 تفنگ و ميگيره طرف مادرش . به خاطر يه عمر بردگی ....

 باز شليک می کنه . اون و راحت ميکنه از اين نکبتی که اسمش و گذاشته بود زندگی .

 بو گاز داره همه جا رو ميگيره . نمی تونه خوب نفس بکشه .

 آروم شده اما سردشه . ديگه وقته راحت شدنه .

 کبريت و روشن ميکنه

                                        چه گرمای دل پذيری داره سوختن .