Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳
 

                                   خاطرات کودکی (قسمت دوم)

سلام

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی.

و اما ادامه خاطرات...

يادم می آيد که در همان دوران کودکی ما قرار بود که به مسافرت برويم.

پدرم کاری برايش پيش آمدو قرار شد چند روز ديرتر برود.

و چون هروقت مادرم خانه نبود پدرم برای من چنتا خاله می آورد در خانه

مادرم نمی خواست که به مسافرت برود اما رفت و مرا برای

مواظبت از پدر در خانه گذاشت.

طبق معمول عين امار سه شب . هر شب يک يا دو خاله پدر برای من به خانه می آورد.

و چه خاله های خوش بر و رويی. خداوند برکت دهد به شرکت پدر.

پدرم مرا می خواباندو می گفت که ما بايد با خاله ها در مورد

مسايل شرکت صحبت کنيم.

خداوند به پدرم قوت دهد تا صبح با خاله ها بحث می کرد

( و چه صداهای عجيبی از بحث آنها به گوش می رسيد) خلاصه...

در شمال خيلی به ما خوش گذشت.

يکی از پسر دايی های من برای شنا به دريا رفت ولی

نمی دانم چرا مدام داد و فرياد می کرد.وديگر هم بر نگشت.

غرق شد و ما کلی خنديديم.

در راه برگشت پسر عمه من هم همراه ما آمد.نزديکی های شهر قهرمان پرور

قزوين پدر من خوابش گرفت و خوابيد البته پشت فرمان.

وقتی من به هوش آمدم داخل آمبولانس بودم.

يک نفر کنارم خوابيده بود. بلند شدم ببينم کيست ديدم صورتش له شده.

اما از لباسهاش فهميدم پسر عمه ام بوده است که سرش له شده

و کمی مرده است.

در مراسم ختم او خيلی به ما خوش گذشت.

کلی حلوا و خرما و ميوه و فحش خورديم.

چند بار شوهر عمه ام با برادرانش پدرم را کتک زدن

و من برای اولين بار در زندگانی از ته دل خنديدم.

ادامه دارد......