Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳
 

                                        خاطرات من (قسمت اول)

سلام آره بازم منم همون ديوونه هميشگی.

از امروز می خوام يه خورده از خاطرات زندگانی خود را

برای شما تعريف کرده تا درس عبرتی شود برای نسل غيور و پر شور جوانان اکنون

 و همچنين نسل پر اميد آينده.

در يک صبح پاييزی در دومين روز از اولين ماه پاييز در يکی از بيمارستانهای تهران

خداوند بزرگ يکی از فجايع عالم بشريت را به وجود آورد.

مادرم انقدر از به دنيا اومدن من ذوقيد که تا چند روز تو کما بود.

پدرم بعد از ديدن روی ماه گل پسرش برای اولين بار چنان سرش رو به ديوار

بيمارستان کوبيد که بعد از اون نيمه جلوی سرش کچل شد.

بعد برای اينکه از همونجا تعليم و تربيت پسرش رو شروع کنه من رو از طبقه سوم

بيمارستان به پايين پرت کردو در جواب چشمان متحير اطرافيان گفت:

مرد بايد روی پای خودش واسه و همه با هم خنديدن.

و اين گونه بود که من از بدو تولد راه و رسم مرد شدن را آموختم.

در ايام کودکی پدر و مادرم من را بسيار دوست می داشتن

و حاضر نبودن حتی يک لحظه از گل پسرشون جدا باشن.

اما در راستای همان رسالت عظيم تعليم و تربيت و همچنين جمله معروف

مرد بايد روی پای خويش بايستد.

من هميشه در خانه تنها بودم و يا اگر مرا با خود می بردند يادشان ميرفت

که با خود برگردانند اين طفل فلک زده را.

هر وقت به خانه می آمدن و يادشان می آمد که مرا جاگذاشته اند کلی می خنديدند

من از همان عنفوان کودکی راه و رسم تنها زندگی کردن را آموختم.

بارها مرا در خانه اقوام. پارک. گوشه خيابان. مغازه های اطراف خانه.

کيوسک تلفن همگانی و ....... جا مانده  اما هيچگاه خو به ابرو نياوردم.

چون از روز اول زندگانی پدرم راه و رسم روی پای خويش ايستادن را

به من آموخت.........     ادامه دارد