Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢
 

هفته ی  گذشته  قسمت  اول این  واقعیت  را

 که  حکایت  انتقال  یک  تابوت به فرودگاه  مهرآباد  بود

  و  سرنوشت  مریم  که به  یک  برج  شمال  شهر برای استخدام رفته بود را خواندید.

 

قسمت دوم :

 

این زن که در آن  دفتر کوچک کارگردان قضیه بود

 

روی ورقه ی مریم رقم 1 را نوشت  و او را به داخل اتاقی هدایت  کرد.

 

آقایی با ظاهری موقر و موهای سفید و به ظاهر اسلامی

 

پرسشنامه او را گرفت و از او خواست که بنشیند،

 

چند سوال کرد وبعد گفت،اینجا درحکم یک خانواده هستیم و وقتی که تنها هستیم

 

 می توانی روسری خود را هم  برداری  و راحت باشی ، 10

 

نفر خانم  نیاز داریم که پس از یک  دوره ی آموزشی 

 

برای دفاتر خارج از کشور ما  کار کنند.

 

مریم به او گفت ولی من زبان نمی دانم و نه پاسپورت دارم

 

 و نه خانواده ام اجازه این کار را می دهند ،

 

مدیر موسسه  گفت دو قسمت اول را حل می کنم و قسمت سوم را خودت باید حل کنی.

 

زیرا آینده ی  درخشانی  داری ، تاریخی برای دوره آموزشی به او دادند

 

و او تا آن  تاریخ  اضطراب  عجیبی  داشت  و خوشحال  بود 

 

و زمزمه رفتن  به خارج وگرفتن یک مرخصی ترمی از دانشگاه را می کرد 

 

و کمکم خانواده اش را آماده این  دوری می کرد ،

 

روز موعود سر کلاس  حاضر شد  و همان  خانم مسن که روز اول  دیده بود 

 

مدرس آنها بود. دختران دیگر از تیپ و قیافه خاص بودند

 

و موقع  ناهار سیگار می کشیدند و از مهمانی ها  و پارتی هایی

  

که شب های قبل  رفته  بودند تعریف می کردند 

 

و روش دروغ گفتن به پدر و مادر و شوهر را به هم یاد می دادند .

 

از او می خواستند بیشتر بخندد و کم کم سر کلاس به اصطلاح زبان 

 

دکمه های روپوش خود را باز می کردند  و روسری های  خود  را برمی داشتند .

 

همه  آنها به  جز مریم  موبایل  داشتند ، متون  درسی آنها

 

بیشتر آداب معاشرت  و صحبت  کردن  با مردان  را تشکیل  می داد ،

 

کلاس  زبان کم کم به دروس دیگر تبدیل می شد

 

و سرانجام پس از پایان دوره مدیر موسسه به عنوان جایزه یک موبایل به مریم داد

 

و گفت سند آن به نام خودم است ولی تا زمانی که عازم  می شوید ،

 

می توانی  از آن استفاده  کنی. او بدن اجازه ی پدر و مادرش پاسپورت گرفته  بود

 

و پاسپورت را به موسسه داده بود و سرانجام روزی

 

وقتی پدر او موضوع  را  جدی دید تصمیم  گرفت  سری  به  موسسه  بزند

  

و جویای موضوع  شود ، مدیر  موسسه  به  تمامی  هنرجویان  دستور داد

 

که همه کاملا رعایت  حجاب  اسلامی  را کرده  

 

و آرایش های  خود  را پاک کنند  و  با رذالت و صحنه سازی  کتب  مذهبی

  

را  روی  میز و کتابخانه  خود  قرار داده و وقتی پدر مریم سراغ مدیر موسسه را گرفت

 

گفتند ایشان در حال عبادت و نماز است.

آ

نها این  صحنه سازی  را هروقت که اولیا یا  شوهران دختران می خواستند

 

که محیط  کار آنها  را  بازدید  کنند درست می کردند ،

 

مدیر موسسه به پدر ساده و کارگر  مریم  گفت

 

که ایشان و سایر دخترها مثل خواهران او هستند

 

و آنها برای تکمیل دوره آموزشی  که آنها را برای فروش یکسری لوازم آرایشی

 

به خانم ها است آماده تر می کنند و دوره های عملی را خواهند دید.

 

پدر مریم  حرف های این شیادان را پذیرا . مریم می دید

 

که که به محض خروج اولیا و شوهران  آنها  چه  خنده های 

 

مسخره ای  می کردند  و همه  از  اینکه بالاخره عازم  خارج  خواهند شد

 آن هم مجانی  با  جا و مکان و مدرسه چقدر خوشحال بودند .

 

روز پرواز فرا رسید  آنها به سه  کشور دوبی ، ترکیه و پاکستان می رفتند

 

و با بدرقه خانواده خود از زمین  تهران به مقصد های خود پرواز کردند

 

به آنها گفته بودند  که در فرودگاه نمایندگان موسسه

 

آنها را از فرودگاه به هتل و روز بعد به موسسه خواهند برد .

 

مریم مسافر دوبی بود ، 3 نفر همراه او 2 نفرشان شوهر داشتند .

 

 پدر مریم در فرودگاه در حالی که سعی می کرد گریه نکند به او گفت

 

که فراموش  نکن  که چگونه  بزرگ شدی و چقدر برایت زحمت کشیده ام

 

اگر فکر می کنی اینجا با این زندگی راحت تر هستی

 

همین الان بریم خونه و من اگه شده فرش خود را بفروشم 

 

خسارت اینها را می دهم ، مریم  دست های  قوی  و پینه بسته 

 

پدر کارگرش را گرفت و بوسید و گفت  پدر من می روم 

 

که به شما کمک شود من  تا کی سر بار شما باشم 

 

من هفته  دیگر  برمی گردم  و همه چیز فرق خواهد کرد.

 

در فرودگاه دوبی مریم  دید دوستانش روپوش خود را در آورده

 

و مچاله کرده و در ساک  خود قرار دادند و با لباس  بسیار زننده ای 

 

درانتظار تایید ویزای خود شدند از مریم  خواستند  که او هم  روپوش  خود را در آورد 

 

و مثل  خارجی ها لباس بپوشد ولی لباس زیر او در ساک کهنه

 

و پاره او که لباس های کهنه تر را در خود  جای داده  بود 

 

در کنار چند  بسته آجیل  و گردو  که  مادرش 

 

برای او گذاشته بود خود را عجیب جلوه می داد .

 

او هاج  و واج اطراف  را می دید ، لباس های کوتاه ،

 

فروشگاه های پر زرق و برق  و مشروب فروشی های  

 

بدون  مالیات  و  موزیک های عجیب و غریب و پلیس های زن و ...

 

آنها پاسپورت های  خود را مهر  زدند و جلوی در خروجی

 

 2 نفر عرب با لباس عربی به زبان فارسی

 

 نام این 4 نفر را روی یک پلا کارت نوشته بودند و منتظر آنها  بودند ،

 

 پس  از معرفی  آن 2 عرب  شروع  به سلام  و احوالپرسی

 

و حتی بوسیدن صورت آنها کردند که مریم خود را کنار کشید

 

ولی آنها گفتند که زیاد کم رو و امل  نباش این جا رسم است .

 

آنها کمی فارسی می دانستند در طول راه با دختران  دیگر  شوخی  می کردند

 

یکی از دخترها  به مریم  گفت  چرا خوشحال نیستی

 

که از آن جا نجات پیدا کردی این جا کسی ، کسی را نمی شناسد

 

و نگران نباش ما را برای دوره می برند و پس از آن وضع خوبی خواهیم داشت .

 

 

                                       این واقعیت ادامه دارد...