Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳۱
 

 

هواپیمایی  در نیمه شب  به زمین تهران  می نشیند 

 و صدها  مسافر خود را به آغوش

 خانواده های منتظر بر می گرداند .

در میان نگاه های منتظر ولی با دلهای شاد عده ای

سیاه پوش و گریان در گوشه ی سالن به سر و روی خود می زنند

 و چند نفر هم بی هوش روی زمین افتاده اند و به صورت آنان آب می زنند .

بزرگ این خانواده توسط ماموری

 به قسمتی هدایت می شود تا جعبه ای تابوتی شکل

که در آن جسدی آرمیده است را تحویل بگیرد. جسد در یک تابوت

خارجی تحویل می شود و همه به دنبال آن می دوند و گریه می کنند .

واقعیت را باید بازگو کرد تا شاید درسی باشد

 که دیگر در خانواده ها تکرارنشود

و آنهایی هم که در حد پرتگاه احتمالا رفته باشند برگردند و عاقل شوند . 

مریم  امروز در  یک  هیاهوی  بسیار دفن  شد  او فقط 19  سال  سن  داشت .

دانشجوی  ممتاز  بود . بسیارشاد و سر زنده .

به عبارتی ساده و ایرانی ، یک خانوم بود .

پدرش کارگر شریفی بود که موهای خود را

 

در کارخانه ای بزرگ سفید کرده بود

 

و با هر زحمتی بود چرخ زنگ زده و کند زندگی را می چرخاند.

 

او شب ها  که به  خانه بازمی گشت  ،  لباسش  را می کند 

 

 و روزنامه ای را که خریده بود به خانه  می آورد و بچه ها

 

هرکدام یک  ورقش را برمی داشتند

 

 و در گوشه ای می نشستند و می خواندند.

 

یکی  حوادث  یکی  جدول  و یکی  هم  مثل  مریم  به  دنبال  کار  بود 

 

 که با آن شرافتمندانه به کمک پدر خسته اش بیاید.

 

آگهی استخدام ، یکی یکی می خواند ، یک دریا آگهی بود.

 

منشی  منشی  منشی  منشی  یک شرکت بزرگ با

 

روابط عمومی قوی و حقوق مکفی.

 

آدرس را برداشت  و فردا  به آن آدرس  که در یک برج شمال شهر بود رفت.

 

 ساختمان  تابلوهای متعددی داشت  و او بالاخره پس از پیاده شدن

 

 از آسانسور وارد دفتر شد.

 

دختران زیادی بودند که همگی  مشغول پر کردن پرسشنامه بودند .

 

طبیعی است که برای مراجعه استخدامی هر کس  بهترین  لباس را پوشیده  

 

و دستی بر سرو روی خود می کشد .

 

زنی  مسن و شیک با  دستبندهای زیاد  طلا

 

به هر کس یک پرسشنامه می داد و

 

بالای پرسشنامه یک  شماره خاص خود  را  می زد .

 

برای  یکی رقم 1 و برای دیگری 4 و برای  بعضی هم چیزی نمی زد . 

                                                                     

  

                                        این داستان ادامه دارد ...