Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٤
 

                               

از کجا آغاز کنم قصه ای را که بيانگر عظمت و شکوه يک عشق است

قصه ای که در باطن از دريا کهنسالتر است

آنروز که غريبانه پا به سرزمين قلبم نهادی

به پای مقدمت گلهای زيبای  محبت را برايت چيدم

آنگاه که از شوق آشنايی به دنبال واژه ای می گشتم .......

سلام کردم و اولين قدم را برداشتم.

من آرام آرام و با احتياط به کوچه پس کوچه های دلت قدم گذاشتم تا.........

تا تو را بيشتر بشناسم<<<<<<<<<<<<<<<<

و آنگاه که اجازه دادی در دريای چشمانت به جستجو بپردازم گمشده خود را يافتم

تو مرواريدی از محبت را به من هديه دادی.

تو به زندگی من حرارت دادی و شادابی بخشيدی

و من ............

و من در برابر اين هديه ميخواهم بگذاری برای هميشه مهمان قلب تو بمانم

فقط مهمان.