Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۱
 

امروز قفسي ساختم از تاريكي...با ميله هايي به بلندي شبهاي سرد تا دل ساده و
شكسته ام را زنداني كنم.اولين بار است كه احساس ميكنم يك زنداني خوشحال است,
خوشحال از اينكه ديگر هيچ گاه طعم پشيماني را نمي چشد!مي داند كه بيرون از قفس دلهاي ديگر هم سنگ شده اند.
همه در پي فريب دلهاي ساده و عاشقند.
دلم اين بار عقل را مهمان خود كرده ...به عقل اجازه داده تا او هم از پشت ميله ها به ديدارش بيايد!
دل ميترسد شايدعقل را هم فريب داده باشند!
دل تنها با خاطرات همدم و همنشين است...حتي حاضر نيست در هيچ دادگاه احساسي شركت كند,مبادا احساس تبرئه اش كند و حكم ازادي اش را صادر كند.
او ارزو ميكند هميشه يك زنداني ابدي بماند و تنها پشيماني اش اين باشد كه:
چرا در اين دنياي خالي از عشق,عاشق شد!