Dar entezare toOo...!!

 
پائيز فصل عشق بازی در هوای گذشته
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
 

سلام .

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی .

ساعت ۶:۳۰ دقیقه عصر بود . درختان شسته از باران

بوی نم . . .  بوی خاک . . . بوی نو شدن . . . در خیابان استاده ام . . . کیفی بر دوش

کتابی زیر بغل . . . پیاده رو جلو دانشگاه خلوت تر از همیشه

دخترکی با کیسه ای پر از کتاب با لبخندی زورکی از کنارم رد می شود

نمی دانم من به او سلام کردم یا او به من . فقط گذشتنش را دیدم. سخت و سرد

همچنان ایستاده ام . . . بی هیچ بهانه ای . . . به کجا می رود ؟؟ نمی دانم

قدم هایم  بوی تند رگبار را به خود گرفتند . . . خیس می شوم

ترو تازه مثل پائیز . . . در این خطوط بی قافیه  . .. با آتش نگاه شما  . . . تو و داداشی

تا همیشه . . . 

روزهای تلخ غربت نشینی . . . آبان ۸۳ . . . صدای ممتد بوق تلفن . . و بعد صدای رفیق

الو محمد منصورم . . . گوشی و بردار . . . می دونم که هستی

ببین  ما دارم میریم . . . . امشب . . . کانادا . . .  هیچ کدوم نتونسیم زودتر بگیم

فکر کردیم این جوری راحت تره واسه همه . . . بوق . . . .

پائیز فصل عشق بازی در هوای گذشته است . . .

حالا در گوشه ای از پایتخت سرما زده  . . . برای من در گذشته گرفتار

هر نشانه از دیروز خوب را مرور می کنم . . .

آری باران می بارد . . . این نشانه پائیز است . . . نشانه یک آغاز است . . .

بر شیشه پنجره می خورد . . . زندگی بار دیگر شروع شد . . . سخت است . . .

تمام وجودم پر از گریه می شود . . . ابری ابری است . . . پیش خود فکر می کنم

کاش آنروز آن سلام بی هدف را نمی گفتم  . . .

این روزها آسمان هم مثل من تکلیفش معلوم نیست . . . نه به آن آفتاب آدم کش

نه به این باران بی حد . . .

باران بد جوری روی صورتم شلاق می زند . . . باور می کنم . . .

زمستان نزدیک است . . .