Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧
 

                                                              آدمهای مجسمه

        

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی.

من از مردم همين شهرم .

تمام آدمهای اين شهر و هم دوست دارم .

چون تقريبا هيچ کدوم رو نميشناسم .

من با اينا غريبه ايم .

با مجسمه آدمها . با آدمهای مجسمه.

اينجا نميشه به کسی نزديک شد .

آدما از دور دوست داشتنی ترن .  شايد می ترسم .........

شايد می ترسم به کسی نزديک بشم ...

من تاريکی و دوست دارم ... روشنائی چيز زياد جالبی نيست

آدم همه چيز و می بينه و همه هم می تونن آدم و ببينن .

توی تاريکی آدم می تونه خيال کنه که چيزی . جائی .. کسی منتظرشه .

با صد هزار مردم تنهائی ....... بی صد هزار مردم تنهائی

خيلی دوست داشتم يک بار فقط برای يک بار بنويسم :

من مردم اين شهر و دوست دارم چون يکيشون رو ميشناسم

با تو اين همون شهری نيست که من می شناختم . جاهائی ميرم که هيچ وقت نرفتم

از رازهائی حرف می زنم که هيچ وقت با کسی نگفتم .

با تو جاهائی رو می شناسم که هيچ وقت نمی شناختم .

و جاهائی رو که ميشناخنم بهتر ...

تنها نشسته ام و حواسم نيست که دنيا با من است .

وعشق را مجالی نيست حتی آنقدر که بگويد دوستت دارد .

به خودم گفتم  : تا حالا شده کسی به دلت بشينه ؟؟؟

جواب دادم : آره اما به دلشون نشستم .

يعنی چی ؟؟؟؟؟

آخه قبلا يکی به دلشون نشسته بود ......

 

 


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٢
 

ياالله

يه روزي از روزاي روزگار بي وفا

 رها بعد از مدتها سري به وبلاگ زد

که ببين چه خبره اخه اون مدتهاست از دنيا بي خبره !
خلاصه وقتي رها وبلاگو مشاهده کرد

اول يه اي ول به حبيب گفت به خاطره مطالبه قشنگش

 و همه زحمتايي که اين مدت کشيده (مرسي حبيب) .

بعدشم يه اي ول براي تنبلي خودش فرستاد

 که عمريه حتي از اين طرفا نيومده  و اسمش

بيخودي جز نويسندههاي وبلاگه

( اگه حبيب بياد بخونه ميگه چه عجب بلاخره فهميدي)

 اما حبيب واقعا گرفتار بودم بخشيد !
و اما يه خبره بعد براي خوانندگان وبلاگ :

من دوباره اگه اتفاق خاصي نيوفته مي خوام بنويسم

و بايد بگم مدتي منو تحمل کنين هم خودمو و و هم

نوشته هامو اونايي که براشون سخته دعا کنين دوباره غيب بشم...

منتظر باشيد البته اگه اتفاقي نيوفته

صلوات!