Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٦
 

                                               چشم سياه قشنگ من

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی .

يه روزه پائيزی و سرد که همه تو خيابونا تو کوچه ها مشغول کار خود بودن

يه ديوونه شل و کور و بی نشونه قدم زنون بی اعتنا به اين و اون از ميون همه گذشت .

آدما تو هم ديگه وول می زدن .دنبال خوشبختی بودن.ديوونه تنهای ما دنبال تنهائی بودش.

ديوونه می خواست مثه رودخونه جاری بشه .دريا باشه.از موندن و مرداب شدن خلاص بشه.

اما چه طور ؟ بايد می فت ؟؟ نمی ونست ! بايد می موند ؟؟

نه موندنم مردابه خاصيت گندابه . برگای زرد بی ادعا زير پای آدم پرمدعا

خرد ميشدن .. له می شدن . ديوونه حيروون ميشدش آخه چرا ؟ حق اون برگا نبود ......

تو همين حال و هوا يهو ديدش چشمی سياه از کنارش ساده گذشت.

اولش اون ديوونه بيچاره بی کس و کار فکر کرد مثه همه آدمای درو برش

اومده و خوب رد شده . اما اون چشم سياه ديوونه رو دنبال خود اين ور و اونور می کشيد.

فهميد که اون آره خودش .. خود خودش چشم سياه بی رياست .

معشوقه ديوونه بی ادعاست. آره ... اين همونه که تو بچگی اومد و گفت :

کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست. همونی که با هم ديگه دويديم و يکی شديم

هرچی بدی بود تو زمين شکستيم و ساده شديم . درسته که چشم سياه

اون خواب و بعدها شکست اما که باز قشنگ من کنار من تنها نشست .

تو همين حال و هوا دخترک رويائيه ديوونه بی ادعا نشست روی نيمکت پارک

ديوونه هم دور تر از اون يه جانشست . ديوونه دست پاچه بود نمی دونست چی کار کنه

که چی بگه که چی نگه . واسه همين ايستاد و حرفی هم نزد منتظر يارش نشست.

ديوونه با ديدن چشم سياه ياد قديم افتاره بود . اون موقعه که بچه بود .

خونه ای داشت . مادری داشت . يه جان خوش باوری داشت .

تو هميت حال و هوا و دختر خوب روياها برگشت و اين ديوونه رو اون گوشه ديد

تو نقطه ای به چشم ديوونه رسيد. ديوونه يهو خنده ای رو لبش نشست .

اما يهو چشم سياه قشنگ ما برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست.

پس چرا اين جوری شدش ؟ چه بد شدش. ديوونه غمگين شدش. يارش باهاش قهر کرده بود.

ديوونه رو به حال خود ول کرده بود . اما چرا ؟ نمی دونست !! آره تو بچگی هم چشم سياه

قشنگ ما يه بار باهاش قهر کرده بود . تازه حالا ديوونه فهميده بود. خوب دختره چند ساله

 ديوونه رو نديده بود. از ديوونه ناراحته . آره بايد ميرفت جلو اما که چی بايد ميگفت ؟؟

بايد ميرفت جلو می گفت: قشنگ خوب من تو رو خدا اين جور نکن. بيا با هم آشتی کنيم

مثه قديم با هم ديگه بازی کنيم .ديوونه يه فکری کرد .بايد يه چيزی ببره و بده به يارخوبش و

دلخوريهارو آب کنه. اما ديونه چيزی نداشت که بده و آشتی کنه مثه قديم با يارخودشادی کنه

بازم يه فکر افتاد تو کله اون دست تو يقش کرد و از اون تيکه چوبی سياه بيرون پريد

اين اسم يارشه که تو بچگی روی چوب نوشته بود. از اون به بعد به گردن ديوونه افتاده بود.

حالا بايد اون و به يارش ميدادو از اون ميخواست آشتی کنه . ديوونه تصميمی گرفت

اما تا خواستش بره يهو ديد مردی از اون گوشه رسيد . دختره با ديدنش از جا پريد

هر دوتائی از ديدن يکی ديگه خوشحال شدن. عزمشون و جزم کردن و راهی شدن.

همين طوری اومدن و از کنار ديوونه زود رد شدن. ديوونه همين طوری ايستاده بود و

رفتن اون دوتا رو نگاه ميکرد. رقيبش و از دور ميديد که با يارش نجوا ميکرد.

ديوونه اونجا نشست . چيزی نگفت . حرفی نزد. حالا ديگه شب بود .

همگی رفته بودن . غير اين ديوونه با يه کلاغ . هر دوتا منتظر و چشم به راه .

کلاغ هم تکه چوبی به منقارش گرفته بود . انگاری يار اونم تکه چوب و نخواسته بود.