Dar entezare toOo...!!

 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه دروغ ... خسته از اين کلمات کودکانه ... از اين دلخوشي هاي بچه گانه ...
خسته از اين مستي و سردرگمي .... خسته از جستجو کردن ... از جستجوي شرابي نايافتني ... خسته از فراموش کردن بودنم ... فراموش کردن هستي ام ... وجودم ...
خسته از بازيهاي بچه گانه ... از بازي با اين همبازي هاي بچه تر از خودم ... خسته از کشيدن منحني به شکل قلب و پرتاب تيري بسوي آن ! خسته از دويدن ... براي رسيدن ... براي رسيدن به هيچ !
خسته از شنيدن نجواي ناله هاي عاشقانه عاشقي در کنج تنهايي هايش ... خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق ... از اعتياد چشمانم به اشک ...
خسته از باور دروغي به نام عشق ... خسته از اين قمار ... ازقمار دل ... قماري که آخرش چه برنده باشي و چه بازنده ... بازنده اي بيش نخواهي بود ... قماري که در پايانش بجاي مشتي اسکناس چکشي رد و بدل مي شود که برنده با آن بر دل بازنده مي کوبد ... چکشي که فقط خرد مي کند ... و دست به دست منتقل مي شود ... بازنده هاي قمار امروز شايد چکش بدستان قمار فردا باشند ....
خسته از جارو کردن خرده شيشه هاي دل ... خسته از بريده شدن دستم به دست اين خرده شيشه هاي مقدس ... خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم هاي کهنه ...
خسته از شنيدن صداي در ... در دل ... که هر از گاه غريبه اي بر آن مي کوبد ... خسته ام از نوشتن نام اين رهگذران بر ديواره دلم با تيشه عشق ... خسته از پاک کردن نام اين رهگذران پس از رفتنشان از اين سامان ... خسته از کاروانسرا شدن دل ... و به زير سوال رفتن عشق !


خسته ام ... خسته .... خسته
ي خسته ...


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

خورشيد و دريا...

کنار دريا،ميعادگاه هميشگی من و تو ايستاده ام.
تا غروب و تا زمان ملاقات من وتو ساعتی باقی ست.
چشم در چشم خورشيد دارم که، آرام آرام پائين می آيد و به دريا نزديکترمی شود.
در انتظار يکی شدنشان می مانم تا بيايی.
قرارمان زمانی ست که خورشيد تا انتهای انتها در بستر دريا فرو رود و با هم بياميزند.
چشمانم منتظر وپريشانند تا در آغوش چشمانت جای گيرند.
هنوز منتظر کنار دريا ايستاده ام.
روزهایم به تماشای عشق بازی خورشید ودریا می گذرد.
و زمانی که با هم یکی می شوند، در جای جای ساحل به دنبالت می گردم.
ساحلی بکر و دست نخورده.
میعادگاه من و تو.
به گمانم فراموش کرده ای که خورشید و دریا هنوز عاشق همند و هر روز ساعتی مانده به شب،با هم یکی می شوند و تا انتهای شب و فرا رسیدن صبح در آغوش هم،محبت را زمزمه می کنند.
همچنان منتظر خواهم ماند.
تا زمانی که خورشید هست.
و تا زمانی که آغوش دریا به رویش باز است.
منتظر خواهم ماند.


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

دلم را دار خواهم زد

در اين دوران طوفانی

شدم خاکستر عشقت

نمی دانم که می دانی

فراموشت نخواهم کرد

چو شمعی در دلم هستی

که خاموشت نخواهم کرد

من شمع سوزان تو ام

اينگونه خاموشم نکن

در کنارت نيستم

                                   اما فراموشم نکن

تقديم به همه ادمهای بی معرفت دنيا که همديگرو  زود فراموش می کنن......


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

کاش نمی ديدمت و از شراره های بی رحمانه نگاهت نمی سوختم

با اولين نگاه اتش گرفتم

                           با دومين نگاه سوختم

                                                        و در انتظار سومين نگاه خاکستر شدم

کاش ای تنها اميد زندگی می توانستم فراموشت کنم يا شبی در اتش سوزان دل در لهيب سينه خاموشت کنم.

کاش ان روز در گلستان خيال                        ای گل وحشی نمی چيدم تو را

تا نسوزم در خزان ارزو                                  کاش من هرگز نمی ديدم تو را


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

از روزهايت شتابان گذر مکن که در التهاب اين شتاب نه تنها نقطه سر اغاز خويش که حتی سر منزل مقصود گم می کنی.زندگی مسابقه نيست که هر لحظه از يکديگر سبقت بگيريم بلکه زندگی يک سفر است و تو مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاريست.


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱
 

می کشتت سوی خويش                         اين کشش قلب ماست

قلب تو گر اهن است                              قلب من اهنربا ست  

تو ای

            نازنينم    

                          صميمی ترينم

                                                     الهی بميرم

                                                                            غم تو نبينم       


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

اگر اشک بودی تو رابرچشمانم می فشاندم

اگر اه بودی تو را نيمه شب بر لب می رساندم

اگر ماه بودی فروغ جاودانه ای به تو می دادم

اگر مهر بودی بر دل شبها به سراغت می امدم

اگر نسيم بودی با نوازش به تو می گفتم دوستت دارم

اگر دريا بودی با امواج ارام و اگر شمع بودی با سوختن به تو می گفتم دوستت دارم

اين خطوط سياه سر در گم روح من دل من روان من است

انچه از عشق تو رقم زده ام شيره جان  ناتوان من است

صدف خالی تنهايی ام را می گشايم تا تو را در سينه برف ساعتی مثل ياقوت کمياب به وديعه بگذارم تا همیشه


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

واژه سفر را در قاب تنهايی به ديوار اتاق خاطراتم ميخکوب می کنم.رندگيم بوی غربت و بيقراری گرفته است حالا ديگر کوچ کردن تبلور زندگيست.رفاقت ها پوچ و توخاليست.سرزمين خاطره خشک يخ زده و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح شده تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجراور است. بايد رفت و بايد به اندازه همه تنهايی را در اغوش کشيد.


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

تقديم به يگانه تسکين دهنده قلبم!

تو را من دوست دارم در بيکران تنهايی ام

در کوچه پس کوچه های قلب ترک برداشته ام

مرا بخوان که چه شبها کنار نام و بزرگيت در غم خرد شدن قلبت گريسته ام

مرا بخوان ای خورشيد بی غروب!!!!

 


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

پيش از انکه اخرين باران ببارد و شاخه های ياسمن را تر کند بايد به ديدار ابرها بروم

پيش از انکه باغ پژمرده شود بايد برای تو که دوستت دارم دسته گلی بچينم

دوست دارم ستاره ها را اب کنم و به جای جوهر در قلمم بريزم تا کلمه هايم نورانی شوند

دوست دارم  در خلوت ترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را برای تو بنويسم 

                                                                  تا تو را دارم غمی نيست


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

روی خورشيد نوشتم با نورش سوزاند

روی برف نوشتم  پاک شد

روی گل نوشتم باد برد

روی هرچه نوشتم از بين رفت

ولی در قلبم پاک نشد که تا ابد دوستت دارم

اگر  يک اسمان دل را به قصد عشق بردارم

ميان عشق و زيبايی

                                       من تو را دوست دارم

 

'"Easy


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 

بارها خواستم رازی را که در تنهايی مانند زنجيری با خود می کشيدم برايت فاش کنم می خواستم بگويم دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه از کنارم عبور می کردی ارزو می کردم اين راز را در چشمانم بخوانی ولی افسوس بی اعتنا از کنارم گذشتی تا اينکه روزی قلم به دست گرفتم و می خواستم بنويسم از تو متنفرم و از اين همه بی مهريت خسته شده ام اما وقتی قلم از روی کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشتم دوســــــتت دارم اخر قلم نمی تواند دروغ بگويد 

 


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
 

تو را به اندازه گل دوستت ندارم زيرا روزی پژمرده می شوی

تو را به اندازه قاصدک دوست ندارم زيرا روزی از من جدا می شوی

تو را به اندازه باران دوستت ندارم زيرا روزی بند می ايد

تو را به اندازه قلبم دوست دارم زيرا از من جدايی ناپذير است تپش قلب من در تپش قلب توست.

در تپش قلبم نــــام تو می تپد که نرمی صدايت به نرمی صدای نسيم است و ای که نرمی خنده هايت به نرمی تو باز می گردد دوســـــــــتت  دارم.

اينم تقديم می کنم به اون کسی که خودش می دونه کيه!!!

 


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۳
 

ارزو.....

انتظار اهنگ زندگی است و هميشه قلبهايی اين اهنگ را فرا می خوانند.هميشه برای تمام کردن هر شعری قافيه ای وجود دارد و هميشه برای تمام کردن شعر زندگی عشق لازم است.ای عشق نگاهم کن نگاهم کن. تو را به پرواز پرستو قسم می دهم  بگذار من تراژدی مرگ تمام فريادهايم را در نگاهت زمزمه کنم و در بی ريا ترين ثانيه ها به سراغت بيايم و در پاکترين لحظه ها در تو معنا شوم . تو را ای گل هميشه بهار زندگی ام یک روز از شاخه خواهم چيد اما عجب دارد اين اوقات ره و رسم دنيا که دوست داشتن من يا نداشتن تو برای هيچکس مهم نيست!!!! 

اخه دیــــــــــــــوونه عشق می خوای چيکار؟

'"Tropical
Note: your print will not be watermarked.

Tropical Breeze
© SuperStock, Inc.


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٢
 

در انتظار تو!

هر صبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من

قاصدک های خوش خبرم روزهاست که نامدند

و من در پشت پنجره تنهايی تو را ميخوانم و خاطرات تو را

خواهم ماند در انتظارت!

چرا نوشتم در برگ تنهايی ام برايت نمی دانم؟

روزی خواهی امد می دانم!

گريان نمی مانم خندان برای ورودت لحظه ها را می شمارم