
سلام .
آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . 
من تصميم گرفتم متحول بشم . گفتن که چقدر از مرگ ميگی ؟ چرا انقدر سياهه نوشته هات
پس از الان همه چيز قشنگه . همه چيز بر وفق مراد است و ... اما تو باور مکن ...
به قول سهراب دوستم ميشناسينش همون سپهری خودمون (( چشمها را بايد شست جور
ديگر بايد ديد )) . من ديگه اون آدم سابق نيستم . من عوض شدم .
اما يه جور اغتشاش و آشفتگی چند وقته می آيد سراغم . نمی دانم بايد به متخصص مغز و
اعصاب مراجعه کنم يا روانشناس ؟ مدتی است که مسائل خيلی مهم و فراموش می کنم
هميشه می گفتم حاضر نيستم فکر و ذهنم و حافظه ام را صرف مسائل پيش پا افتاده
و روزمره کنم . برای مسائل مهمتر لازمشان دارم .
وقتی می خوام رو يه موضوع تمرکز کنم افکار پرت از همه طرف به مغزم حمله می کنن
اين عوارض آلزايمره ؟؟ شايد هم علائمش ؟؟ مثل الان عين خوره می افتن به جونم .
راستی شما ها شنديدن نخل عين آدمه ؟؟ تنها گياهيه که اگه سرش بريده بشه ميمره !!!
تويه اخبار علمی تلوزيون می گفت دانشمندا يه داروئی ساختن که مصرفش باعث ميشه
همه خاطرات تلخ از ذهن آدم پاک بشه ... . اين که فاجعه است .
آره فاجعه است . ما همين جوريش هم توی عمر شصت هفتاد سالمون ظرفيت شو داريم
که دوسه بار چيزای تلخ يادمون بره و گند بزنيم به زندگيه بچه هامون .
اصلا بدون تلخی شيرينی چه معنی ميده ؟ بدون نفرت عشق چه معنی ميده ؟
راستی گفتم نفرت ياد فرانسه افتادم . يه قانونه کاری می خواستن تصويب کنن که طبق
اون کارفرماها را در استخدام و اخراج نيروهای کار زير ۲۶ سال مختار می ساخت و در نتيجه
خشم دانشجو ها و دانش آموزانی و برانگيخت که روی کارهای نيمه وقت برای تامين هزينه
هاشون حساب کرده بودن . آگاهی نسل جوان اين کشور را ديدم . ياد جوونای گل و بلبل
خودمون افتادم که خيلی وقته رفتيم تعطيلات . ای گند بزنن به اين نسل جوون.
يه نگاه به کاغذ هائی که رو ميز ريخته ميکنم . اين هارو نوشتم که تو يکی از آپ ها ازش
استفاده کنم :
(( زمين سردش بود . زيرا ايمانش را از دست داده بود . نه دانه ای از دلش سر در می اورد
و نه پرنده ای روی شانه اش اواز می خواند . قلبش از نا اميدی يخ زده بود و دست هايش در
انجماد ترديد مانده بود . خدا به زمين گفت ايمان بياور تا دوباره گرم شوی . اما زمين شک کرده
بود . به آفتاب شک کرده بود به درخت شک کرده بود . به پرنده شک کرده بود ... ))
ايمان .. از دست رفته . فراموش شده . قرن ما قرن بی ايمانيست .
(( شهر شما خواب هايش بارانيست . چون برای اذن دخول بايد زلال بود . شما بارانيد .
اما ما همچنان خوابيم و باران آرزوهايمان را فراموش کرده ايم . ما را ببخشيد و بيامرزيد
از اين خشکسالی که در خوابهايمان پيچيده است . ))
شما ها اهلی هستين ؟؟ اصلا اهلی شدين تا حالا ؟؟ چرا اين جوری نگام می کنيد ؟؟؟
شازده کوچولو را نخوندين ؟؟ که گل سرخش رامش کرده بود . دنيا پر از گل ها ی سرخ و
دشتهای گل سرخه . اما فقط يه گل سرخ اون و رام کرده بود .
شازده کوچولو گفت : (( بيا با من بازی کن . نمی دانی چقدر دلم گرفته ... ))
روباه گفت :(( نمی توانم باهات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند ))
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت :(( معذرت می خوام ))
اما فکری کرد و کفت :(( اهلی کردن يعنی چه ؟))
روباه گفت :(( چيزی است که پاک فراموش شده . معنی اش ايجاد علاقه کردن است ))
ايجاد علاقه کردن ؟!
روباه گفت : (( تو الان واسه من يک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگه . نه من هيچ
احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتاجی به من . من هم برای تو يک روباهم مثل صد هزار
روباه ديگر. اما اگر تو مرا اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو برای من
ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی. من برای تو . ))
شازده کوچولو گفت:(( کم کم دارد دستگيرم می شود . يک گلی هست که گمانم مرا
اهلی کرده باشد .))
عشق .. محبت .. علاقه .. اهلی کردن ... ايجاد علاقه کردن ... همه رو به لجن کشيديم .
نگاهم روی کاغذهای در هم و بر هم روی ميز می چرخد :
(( آدمها که غوغا می کنند فرشته ها ساکت می شوند . زمين که پر هياهو می شود
آسمان سوت و کور می شود خانه ها که پر از ازدحام باشد قلب ها خالی خواهد شد . ))
پسر عمه من چشمهای قشنگی داشت . يادمه يکی بهش گفته بود : خدا عاشق
چشمات ميشه و تو رو می بره . بعد تصادف جنازش صورت نداشت
به قول احمد همکلاسيم . اين و هم ميشناسين شاملو خودمون :(( مرگ را پروای آن
نيست که به انگيزه ای انديشد . اين و يکی می گفت که سر پيچ خيابون وايستاده بود . ))
قرار بود اين بار حداقل حرفی از مرگ نباشه . باز هم يادم رفت من بايد عوض می شدم :
صبح شده اما من خوابم نبرده . تصميم گرفتم برای قدم زدن به پارک بروم . پارک شلوغ بود
و جمعيت زيادی در آن موقع صبح در پارک بودن . عده ای می دويدن . عده ای قدم می زدند.
عده ای نرمش می کردند و عده ای راکت به دست و عرق کرده بدمينتون بازی می کردن.
بلند گوها پارک اخبار صبح گاهی را در پارک پخش می کرد. اما جمعيت سر حالی که در
پارک بودن کاری به کار اخبار نداشتن و ورزششان را می کردن . يک .. دو .. سه .. چهار ..
برای قدم زدن رفته بودم ولی ديدم لای درختهای پارک در حال دويدن هستم .
بايد بيشتر به پارک بروم . بهار پارک ها زيباترند .
(( زندگی را فرصتی آنقدر نيست که درآئينه به قدمت خويش بنگرد. يا از لبخند و اشکی
يکی را سنجيده گذر کند ... اين و يکی می گفت که سر سه راهی وايستاده بود ))
گاهی وقتا برای زندگی بايد دنبال بهانه های ساده بود .