Dar entezare toOo...!!

 
و به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت . . .
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
 

سلام .

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی .عینک

سخت بود بازگشت به اینجا .

چند شب پیش که مطالب سال های دور را مرور می کردم آواری از

خاطرات تلخ و شیرین روی سرم هوار شد .

آدم های خوب . آدم های بعد . اون هایی که اصلا آدم نبودند !

خاطراتی که سعی کردم فراموش کنم . و خاطراتی که همیشه

یک جایی اون ته تهای ذهنم حضور داشتند .

آرام و صبور. شاید می دانستند روزی دوباره زنده خواهند شد ! شاید !

دوست همکاری داشتم اینجا بنام رها . نمی دونم الان کجاست . چه می کنه

اما اینجا میراث اون بود که به من رسید سالها پیش .

اوایل دهه هشتاد . اون موقع که هنوز جوان بودیم و در فکر تغییر جهان !

موقعی که هنوز کسی محمود احمدی نژاد و نمی شناخت !

موقعی که هنوز دوران اصلاحات بود سیدی با عبای شکلاتی .

ولی جنتی بود . مثل همیشه !!!

خلاصه عجب ماجرایی دارد این گذر عمر .

تا چشم بر هم زدیم شد دهه نود و تازه 2 سال هم از آن گذشت !

هنوز نمی دانم چرا این کلمات را اینجا می نویسم .

شاید برای شروعی دوباره . . . !

شاید برای خودم هم جالب باشد که ببینم محمد بعد از گذر از

20 سالگی چگونه می اندیشد ؟؟؟

و باز هم شاید . . .


 
 
پائيز فصل عشق بازی در هوای گذشته
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
 

سلام .

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی .

ساعت ۶:۳۰ دقیقه عصر بود . درختان شسته از باران

بوی نم . . .  بوی خاک . . . بوی نو شدن . . . در خیابان استاده ام . . . کیفی بر دوش

کتابی زیر بغل . . . پیاده رو جلو دانشگاه خلوت تر از همیشه

دخترکی با کیسه ای پر از کتاب با لبخندی زورکی از کنارم رد می شود

نمی دانم من به او سلام کردم یا او به من . فقط گذشتنش را دیدم. سخت و سرد

همچنان ایستاده ام . . . بی هیچ بهانه ای . . . به کجا می رود ؟؟ نمی دانم

قدم هایم  بوی تند رگبار را به خود گرفتند . . . خیس می شوم

ترو تازه مثل پائیز . . . در این خطوط بی قافیه  . .. با آتش نگاه شما  . . . تو و داداشی

تا همیشه . . . 

روزهای تلخ غربت نشینی . . . آبان ۸۳ . . . صدای ممتد بوق تلفن . . و بعد صدای رفیق

الو محمد منصورم . . . گوشی و بردار . . . می دونم که هستی

ببین  ما دارم میریم . . . . امشب . . . کانادا . . .  هیچ کدوم نتونسیم زودتر بگیم

فکر کردیم این جوری راحت تره واسه همه . . . بوق . . . .

پائیز فصل عشق بازی در هوای گذشته است . . .

حالا در گوشه ای از پایتخت سرما زده  . . . برای من در گذشته گرفتار

هر نشانه از دیروز خوب را مرور می کنم . . .

آری باران می بارد . . . این نشانه پائیز است . . . نشانه یک آغاز است . . .

بر شیشه پنجره می خورد . . . زندگی بار دیگر شروع شد . . . سخت است . . .

تمام وجودم پر از گریه می شود . . . ابری ابری است . . . پیش خود فکر می کنم

کاش آنروز آن سلام بی هدف را نمی گفتم  . . .

این روزها آسمان هم مثل من تکلیفش معلوم نیست . . . نه به آن آفتاب آدم کش

نه به این باران بی حد . . .

باران بد جوری روی صورتم شلاق می زند . . . باور می کنم . . .

زمستان نزدیک است . . .  


 
 
 
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
 

 نه صدا مونده, نه آواز, نه اشک غزل, نه ناله ساز!

روزگاری پيش مرا داستانی بود که ديگر نيست.

 قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است.

ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده و من زود گذر.

در ها دست نيافتنی هستند.

هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست.

ستاره ها را خورشيد بلعيده است

 و ماه هم فراموشکار شده.

شايد هنوز آرزو توانی داشت باشد گرچه اندک ولی شيرين.

بوی گند زندگی گوشهايم را رها نميکند.

همچون هميشه صبحها که بيدار می شوم دهانم بوی خون ميدهد.

گذشته ها برايم نگذشته.او هنوز تنهاست.

چرا آسمان رنگی نيست؟از خدا می پرسم.

و می گويم مگر من کيستم.من هيچ نيستم .

پس خموش!

کاش بافتنی می بافتم.کاش بلد بودم.

کاش دستهای شادی داشتم.کاش پاهايم راضی بودند.

کاش او تنها نبود.ديوار هنوز ايستاده است.

همه چيز آرام است جز يک چيز که هيچ نيست.

من با چشمهای باز آرزو می خوانم که

 ای کاش همه را باد ببرد يا رود يا سيل....

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی

 پرستو محکوم به کوچ کردن

 شمع محکوم به اشک ريختن

 خارها محکوم به تنهايی

 روز محکوم به غروب کردن

 شب محکوم به رسيدن

 و ما محکوم به زندگي....

 حرف آخر :

خیلی چیزها درمن هستند وکسی نمی بیند

 من با همین ها چال می شوم و

 این صداها وتصویر ها در بادها وسایه ها زنده خواهد شد !

 

 قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد!

رها

خداحافظ...

دستانم گله دارند و پاهايم گرياند.من فراموش شده ای نبودم


 
 
پروانه ها پيش از آنکه پير شوند می ميرند
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

                                     پروانه ها پيش از آنکه پير شوند می ميرند

      

گونه هایم گر گرفته است .

خسته نیستم . می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .

شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم . انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت

به زاد روز شقایق است .

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.

حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .

حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.

باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف

آدمی با سکوت.

خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خدا حافظ عزیز بوسه های ۷ سالگی

حالا دیدار ما به نمی دانمان کجای فراموشی . دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست .

تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.

                                                            خداحافظ

. نامه ها و نشانی ها : سید علی صالحی


 
 
بهانه های ساده
نویسنده : RaHa_HaBiB - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥
 

      

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی .

من تصميم گرفتم متحول بشم . گفتن که چقدر از مرگ  ميگی ؟ چرا انقدر سياهه نوشته هات

پس از الان همه چيز قشنگه . همه چيز بر وفق مراد است و ... اما تو باور مکن ...

به قول سهراب دوستم ميشناسينش همون سپهری خودمون (( چشمها را بايد شست جور

ديگر بايد ديد )) . من ديگه اون آدم سابق نيستم . من عوض شدم .

اما يه جور اغتشاش و آشفتگی چند وقته می آيد سراغم . نمی دانم بايد به متخصص مغز و

اعصاب مراجعه کنم يا روانشناس ؟ مدتی است که مسائل خيلی مهم و فراموش می کنم

هميشه می گفتم حاضر نيستم فکر و ذهنم و حافظه ام را صرف مسائل پيش پا افتاده

و روزمره کنم . برای مسائل مهمتر لازمشان دارم .

وقتی می خوام رو يه موضوع تمرکز کنم افکار پرت از همه طرف به مغزم حمله می کنن

اين عوارض آلزايمره ؟؟ شايد هم علائمش ؟؟ مثل الان عين خوره می افتن به جونم .

راستی شما ها شنديدن نخل عين آدمه ؟؟ تنها گياهيه که اگه سرش بريده بشه  ميمره !!!

تويه اخبار علمی تلوزيون می گفت  دانشمندا يه داروئی ساختن که مصرفش باعث ميشه

همه خاطرات تلخ از ذهن آدم پاک بشه ... . اين که فاجعه است .

آره فاجعه است . ما همين جوريش هم توی عمر شصت هفتاد سالمون ظرفيت شو داريم

که دوسه بار چيزای تلخ يادمون بره و گند بزنيم به زندگيه بچه هامون .

اصلا بدون تلخی شيرينی چه معنی ميده ؟ بدون نفرت عشق چه معنی ميده ؟

راستی گفتم نفرت ياد فرانسه افتادم . يه قانونه کاری می خواستن  تصويب کنن که طبق

اون کارفرماها را در استخدام و اخراج نيروهای کار زير ۲۶ سال مختار می ساخت و در نتيجه

خشم دانشجو ها و دانش آموزانی و برانگيخت که روی کارهای نيمه وقت برای تامين هزينه

هاشون حساب کرده بودن . آگاهی نسل جوان اين کشور را ديدم . ياد جوونای گل و بلبل

خودمون افتادم که خيلی وقته رفتيم تعطيلات . ای گند بزنن به اين نسل جوون.

يه نگاه به کاغذ هائی که رو ميز ريخته ميکنم . اين هارو نوشتم که تو يکی از آپ ها ازش

استفاده کنم ‌:

(( زمين سردش بود . زيرا ايمانش را از دست داده بود . نه دانه ای از دلش سر در می اورد

و نه پرنده ای روی شانه اش اواز می خواند . قلبش از نا اميدی يخ زده بود و دست هايش در

انجماد ترديد مانده بود . خدا به زمين گفت ايمان بياور تا دوباره گرم شوی . اما زمين شک کرده

بود . به آفتاب شک کرده بود به درخت شک کرده بود . به پرنده شک کرده بود ... ))

ايمان .. از دست رفته . فراموش شده . قرن ما قرن  بی ايمانيست .

(( شهر شما خواب هايش بارانيست . چون برای اذن دخول بايد زلال بود . شما بارانيد .

اما ما همچنان خوابيم و باران آرزوهايمان را فراموش کرده ايم . ما را ببخشيد و بيامرزيد

از اين خشکسالی که در خوابهايمان پيچيده است . ))

شما ها اهلی هستين ؟؟ اصلا اهلی شدين تا حالا ؟؟ چرا اين جوری نگام می کنيد ؟؟؟

شازده کوچولو را نخوندين ؟؟ که گل سرخش رامش کرده بود . دنيا پر از گل ها ی سرخ و

دشتهای گل سرخه . اما فقط يه گل سرخ اون و رام کرده بود .

شازده کوچولو گفت : (( بيا با من بازی کن . نمی دانی چقدر دلم گرفته ... ))

روباه گفت :‌(( نمی توانم باهات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند ))

شازده کوچولو آهی کشيد و گفت :‌(( معذرت می خوام ))

اما فکری کرد و کفت :‌(( اهلی کردن يعنی چه ؟‌))

روباه گفت :‌(( چيزی است که پاک فراموش شده . معنی اش ايجاد علاقه کردن است ))

ايجاد علاقه کردن ؟‌!

روباه گفت : (( تو الان واسه من يک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگه . نه من هيچ

احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتاجی به من . من هم برای تو يک روباهم مثل صد هزار 

روباه ديگر. اما اگر تو مرا اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو برای من 

ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی. من برای تو . ))

شازده کوچولو گفت:‌(( کم کم دارد دستگيرم می شود . يک گلی هست که گمانم مرا

اهلی کرده باشد .))

عشق .. محبت .. علاقه .. اهلی کردن ... ايجاد علاقه کردن ... همه رو به لجن کشيديم .

نگاهم روی کاغذهای در هم و بر هم روی ميز می چرخد : 

(( آدمها که غوغا می کنند فرشته ها ساکت می شوند . زمين که پر هياهو می شود

آسمان سوت و کور می شود خانه ها که پر از ازدحام باشد قلب ها خالی خواهد شد . ))

پسر عمه من چشمهای قشنگی داشت . يادمه يکی بهش گفته بود : خدا عاشق

چشمات ميشه و تو رو می بره . بعد تصادف جنازش صورت نداشت

به قول احمد همکلاسيم . اين و هم ميشناسين  شاملو خودمون :(( مرگ را پروای آن

نيست که به انگيزه ای انديشد . اين و يکی می گفت که سر پيچ خيابون وايستاده بود . ))

قرار بود اين بار حداقل حرفی از مرگ نباشه . باز هم يادم رفت من بايد عوض می شدم :

صبح شده اما من خوابم نبرده . تصميم گرفتم برای قدم زدن به پارک بروم . پارک شلوغ بود

و جمعيت زيادی در آن موقع صبح در پارک بودن . عده ای می دويدن . عده ای قدم می زدند.

عده ای نرمش می کردند و عده ای راکت به دست و عرق کرده بدمينتون بازی می کردن.

بلند گوها پارک اخبار صبح گاهی را در پارک پخش می کرد. اما جمعيت سر حالی که در

پارک بودن کاری به کار اخبار نداشتن و ورزششان را می کردن . يک .. دو .. سه .. چهار ..

برای قدم زدن رفته بودم ولی ديدم لای درختهای پارک در حال دويدن هستم .

بايد بيشتر به پارک بروم . بهار پارک ها زيباترند .

(( زندگی را فرصتی آنقدر نيست که درآئينه به قدمت خويش بنگرد. يا از لبخند و اشکی

يکی را سنجيده گذر کند ... اين و يکی می گفت که سر سه راهی وايستاده بود ))

گاهی وقتا برای زندگی بايد دنبال بهانه های ساده بود .


 
 
← صفحه بعد