درباره نویسنده
RaHa_HaBiB
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • RaHa_HaBiB
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • پائيز فصل عشق بازی در هوای گذشته
  • ۱۳۸٥/٢/۱٧
  • پروانه ها پيش از آنکه پير شوند می ميرند
  • بهانه های ساده
  • ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
  • اين يک بهاريه است !
  • ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳٠
  • ۱۳۸٤/٩/٢٧
  • ۱۳۸٤/٩/٢٢
  • ۱۳۸٤/۸/٦
  • ۱۳۸٤/٥/٢٩
  • ۱۳۸٤/٤/٢٥
  • ۱۳۸٤/۳/٢٥
  • ۱۳۸٤/۳/۱٩
  • ۱۳۸٤/۱/٢۳
  • ۱۳۸٤/۱/۱٠
  • ۱۳۸۳/۱۱/۱٠
  • ۱۳۸۳/۱۱/۸
  • ۱۳۸۳/۱٠/٩
  • ۱۳۸۳/٩/٢٤
  • ۱۳۸۳/٩/٤
  • ۱۳۸۳/۸/٢٩
  • ۱۳۸۳/٧/٢٩
  • ۱۳۸۳/٧/۱٥
  • ۱۳۸۳/٧/٤
  • ۱۳۸۳/٦/٢۸
  • ۱۳۸۳/٦/٢٢
  • ۱۳۸۳/٦/۱٢
  • ۱۳۸۳/٦/٥
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



Dar entezare toOo...!!
پائيز فصل عشق بازی در هوای گذشته
نویسنده: RaHa_HaBiB - ۱۳۸٥/۸/۱۳

سلام .

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی .

ساعت ۶:۳۰ دقیقه عصر بود . درختان شسته از باران

بوی نم . . .  بوی خاک . . . بوی نو شدن . . . در خیابان استاده ام . . . کیفی بر دوش

کتابی زیر بغل . . . پیاده رو جلو دانشگاه خلوت تر از همیشه

دخترکی با کیسه ای پر از کتاب با لبخندی زورکی از کنارم رد می شود

نمی دانم من به او سلام کردم یا او به من . فقط گذشتنش را دیدم. سخت و سرد

همچنان ایستاده ام . . . بی هیچ بهانه ای . . . به کجا می رود ؟؟ نمی دانم

قدم هایم  بوی تند رگبار را به خود گرفتند . . . خیس می شوم

ترو تازه مثل پائیز . . . در این خطوط بی قافیه  . .. با آتش نگاه شما  . . . تو و داداشی

تا همیشه . . . 

روزهای تلخ غربت نشینی . . . آبان ۸۳ . . . صدای ممتد بوق تلفن . . و بعد صدای رفیق

الو محمد منصورم . . . گوشی و بردار . . . می دونم که هستی

ببین  ما دارم میریم . . . . امشب . . . کانادا . . .  هیچ کدوم نتونسیم زودتر بگیم

فکر کردیم این جوری راحت تره واسه همه . . . بوق . . . .

پائیز فصل عشق بازی در هوای گذشته است . . .

حالا در گوشه ای از پایتخت سرما زده  . . . برای من در گذشته گرفتار

هر نشانه از دیروز خوب را مرور می کنم . . .

آری باران می بارد . . . این نشانه پائیز است . . . نشانه یک آغاز است . . .

بر شیشه پنجره می خورد . . . زندگی بار دیگر شروع شد . . . سخت است . . .

تمام وجودم پر از گریه می شود . . . ابری ابری است . . . پیش خود فکر می کنم

کاش آنروز آن سلام بی هدف را نمی گفتم  . . .

این روزها آسمان هم مثل من تکلیفش معلوم نیست . . . نه به آن آفتاب آدم کش

نه به این باران بی حد . . .

باران بد جوری روی صورتم شلاق می زند . . . باور می کنم . . .

زمستان نزدیک است . . .  

نظرات ()



 
نویسنده: RaHa_HaBiB - ۱۳۸٥/٢/۱٧

 نه صدا مونده, نه آواز, نه اشک غزل, نه ناله ساز!

روزگاری پيش مرا داستانی بود که ديگر نيست.

 قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است.

ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده و من زود گذر.

در ها دست نيافتنی هستند.

هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست.

ستاره ها را خورشيد بلعيده است

 و ماه هم فراموشکار شده.

شايد هنوز آرزو توانی داشت باشد گرچه اندک ولی شيرين.

بوی گند زندگی گوشهايم را رها نميکند.

همچون هميشه صبحها که بيدار می شوم دهانم بوی خون ميدهد.

گذشته ها برايم نگذشته.او هنوز تنهاست.

چرا آسمان رنگی نيست؟از خدا می پرسم.

و می گويم مگر من کيستم.من هيچ نيستم .

پس خموش!

کاش بافتنی می بافتم.کاش بلد بودم.

کاش دستهای شادی داشتم.کاش پاهايم راضی بودند.

کاش او تنها نبود.ديوار هنوز ايستاده است.

همه چيز آرام است جز يک چيز که هيچ نيست.

من با چشمهای باز آرزو می خوانم که

 ای کاش همه را باد ببرد يا رود يا سيل....

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی

 پرستو محکوم به کوچ کردن

 شمع محکوم به اشک ريختن

 خارها محکوم به تنهايی

 روز محکوم به غروب کردن

 شب محکوم به رسيدن

 و ما محکوم به زندگي....

 حرف آخر :

خیلی چیزها درمن هستند وکسی نمی بیند

 من با همین ها چال می شوم و

 این صداها وتصویر ها در بادها وسایه ها زنده خواهد شد !

 

 قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد!

رها

خداحافظ...

دستانم گله دارند و پاهايم گرياند.من فراموش شده ای نبودم

نظرات ()



پروانه ها پيش از آنکه پير شوند می ميرند
نویسنده: RaHa_HaBiB - ۱۳۸٥/٢/٦

                                     پروانه ها پيش از آنکه پير شوند می ميرند

      

گونه هایم گر گرفته است .

خسته نیستم . می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .

شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم . انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت

به زاد روز شقایق است .

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.

حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .

حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.

باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف

آدمی با سکوت.

خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خدا حافظ عزیز بوسه های ۷ سالگی

حالا دیدار ما به نمی دانمان کجای فراموشی . دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست .

تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.

                                                            خداحافظ

. نامه ها و نشانی ها : سید علی صالحی

نظرات ()



بهانه های ساده
نویسنده: RaHa_HaBiB - ۱۳۸٥/۱/٢٥

      

سلام .

آره بازم منم همون ديوونه هميشگی .

من تصميم گرفتم متحول بشم . گفتن که چقدر از مرگ  ميگی ؟ چرا انقدر سياهه نوشته هات

پس از الان همه چيز قشنگه . همه چيز بر وفق مراد است و ... اما تو باور مکن ...

به قول سهراب دوستم ميشناسينش همون سپهری خودمون (( چشمها را بايد شست جور

ديگر بايد ديد )) . من ديگه اون آدم سابق نيستم . من عوض شدم .

اما يه جور اغتشاش و آشفتگی چند وقته می آيد سراغم . نمی دانم بايد به متخصص مغز و

اعصاب مراجعه کنم يا روانشناس ؟ مدتی است که مسائل خيلی مهم و فراموش می کنم

هميشه می گفتم حاضر نيستم فکر و ذهنم و حافظه ام را صرف مسائل پيش پا افتاده

و روزمره کنم . برای مسائل مهمتر لازمشان دارم .

وقتی می خوام رو يه موضوع تمرکز کنم افکار پرت از همه طرف به مغزم حمله می کنن

اين عوارض آلزايمره ؟؟ شايد هم علائمش ؟؟ مثل الان عين خوره می افتن به جونم .

راستی شما ها شنديدن نخل عين آدمه ؟؟ تنها گياهيه که اگه سرش بريده بشه  ميمره !!!

تويه اخبار علمی تلوزيون می گفت  دانشمندا يه داروئی ساختن که مصرفش باعث ميشه

همه خاطرات تلخ از ذهن آدم پاک بشه ... . اين که فاجعه است .

آره فاجعه است . ما همين جوريش هم توی عمر شصت هفتاد سالمون ظرفيت شو داريم

که دوسه بار چيزای تلخ يادمون بره و گند بزنيم به زندگيه بچه هامون .

اصلا بدون تلخی شيرينی چه معنی ميده ؟ بدون نفرت عشق چه معنی ميده ؟

راستی گفتم نفرت ياد فرانسه افتادم . يه قانونه کاری می خواستن  تصويب کنن که طبق

اون کارفرماها را در استخدام و اخراج نيروهای کار زير ۲۶ سال مختار می ساخت و در نتيجه

خشم دانشجو ها و دانش آموزانی و برانگيخت که روی کارهای نيمه وقت برای تامين هزينه

هاشون حساب کرده بودن . آگاهی نسل جوان اين کشور را ديدم . ياد جوونای گل و بلبل

خودمون افتادم که خيلی وقته رفتيم تعطيلات . ای گند بزنن به اين نسل جوون.

يه نگاه به کاغذ هائی که رو ميز ريخته ميکنم . اين هارو نوشتم که تو يکی از آپ ها ازش

استفاده کنم ‌:

(( زمين سردش بود . زيرا ايمانش را از دست داده بود . نه دانه ای از دلش سر در می اورد

و نه پرنده ای روی شانه اش اواز می خواند . قلبش از نا اميدی يخ زده بود و دست هايش در

انجماد ترديد مانده بود . خدا به زمين گفت ايمان بياور تا دوباره گرم شوی . اما زمين شک کرده

بود . به آفتاب شک کرده بود به درخت شک کرده بود . به پرنده شک کرده بود ... ))

ايمان .. از دست رفته . فراموش شده . قرن ما قرن  بی ايمانيست .

(( شهر شما خواب هايش بارانيست . چون برای اذن دخول بايد زلال بود . شما بارانيد .

اما ما همچنان خوابيم و باران آرزوهايمان را فراموش کرده ايم . ما را ببخشيد و بيامرزيد

از اين خشکسالی که در خوابهايمان پيچيده است . ))

شما ها اهلی هستين ؟؟ اصلا اهلی شدين تا حالا ؟؟ چرا اين جوری نگام می کنيد ؟؟؟

شازده کوچولو را نخوندين ؟؟ که گل سرخش رامش کرده بود . دنيا پر از گل ها ی سرخ و

دشتهای گل سرخه . اما فقط يه گل سرخ اون و رام کرده بود .

شازده کوچولو گفت : (( بيا با من بازی کن . نمی دانی چقدر دلم گرفته ... ))

روباه گفت :‌(( نمی توانم باهات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند ))

شازده کوچولو آهی کشيد و گفت :‌(( معذرت می خوام ))

اما فکری کرد و کفت :‌(( اهلی کردن يعنی چه ؟‌))

روباه گفت :‌(( چيزی است که پاک فراموش شده . معنی اش ايجاد علاقه کردن است ))

ايجاد علاقه کردن ؟‌!

روباه گفت : (( تو الان واسه من يک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ديگه . نه من هيچ

احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتاجی به من . من هم برای تو يک روباهم مثل صد هزار 

روباه ديگر. اما اگر تو مرا اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو برای من 

ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی. من برای تو . ))

شازده کوچولو گفت:‌(( کم کم دارد دستگيرم می شود . يک گلی هست که گمانم مرا

اهلی کرده باشد .))

عشق .. محبت .. علاقه .. اهلی کردن ... ايجاد علاقه کردن ... همه رو به لجن کشيديم .

نگاهم روی کاغذهای در هم و بر هم روی ميز می چرخد : 

(( آدمها که غوغا می کنند فرشته ها ساکت می شوند . زمين که پر هياهو می شود

آسمان سوت و کور می شود خانه ها که پر از ازدحام باشد قلب ها خالی خواهد شد . ))

پسر عمه من چشمهای قشنگی داشت . يادمه يکی بهش گفته بود : خدا عاشق

چشمات ميشه و تو رو می بره . بعد تصادف جنازش صورت نداشت

به قول احمد همکلاسيم . اين و هم ميشناسين  شاملو خودمون :(( مرگ را پروای آن

نيست که به انگيزه ای انديشد . اين و يکی می گفت که سر پيچ خيابون وايستاده بود . ))

قرار بود اين بار حداقل حرفی از مرگ نباشه . باز هم يادم رفت من بايد عوض می شدم :

صبح شده اما من خوابم نبرده . تصميم گرفتم برای قدم زدن به پارک بروم . پارک شلوغ بود

و جمعيت زيادی در آن موقع صبح در پارک بودن . عده ای می دويدن . عده ای قدم می زدند.

عده ای نرمش می کردند و عده ای راکت به دست و عرق کرده بدمينتون بازی می کردن.

بلند گوها پارک اخبار صبح گاهی را در پارک پخش می کرد. اما جمعيت سر حالی که در

پارک بودن کاری به کار اخبار نداشتن و ورزششان را می کردن . يک .. دو .. سه .. چهار ..

برای قدم زدن رفته بودم ولی ديدم لای درختهای پارک در حال دويدن هستم .

بايد بيشتر به پارک بروم . بهار پارک ها زيباترند .

(( زندگی را فرصتی آنقدر نيست که درآئينه به قدمت خويش بنگرد. يا از لبخند و اشکی

يکی را سنجيده گذر کند ... اين و يکی می گفت که سر سه راهی وايستاده بود ))

گاهی وقتا برای زندگی بايد دنبال بهانه های ساده بود .

نظرات ()



 
نویسنده: RaHa_HaBiB - ۱۳۸٤/۱٢/٢٩

 

                                                            بهاره پاييزي

 

عيد امسالم مثله سالهاي ديگه بود!

 بازم همون سفره،همون ادم و بازم تنهاي تنها!

اما ديگه نمي خواست تنها باشه ديگه خسته شده بود

 مي خواست بره اما نمي دونست کجا ديگه اونجا رو دوست نداشت!

 از جاش بلند شد چمدونشو آورد، خاک روي چمدونو پوشونده بود

 آخه سالها بود مسافرت نرفته بود!  چمدون پر از لباس ، قاب عکس، نامه

 و همه چيزهايي که دوسشون داشت و براش عزيز بودن !

زيپه چمدونو بست و چمدونو دستش گرفت و راه افتاد،

 براي آخرين بار تو اتاقش نفس کشيد هواي اتاقش پر از آرامش بود

 لبخند قشنگي رو لباش نشست اما وقتي ياد تنهاييهاش افتاد

اشک تو چشماش حلقه زد آهي کشيد و از اتاق بيرون رفت

 در اتاقو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه!

توي خونه به اون بزرگي هيچ کس نبود که حتي رفتنشو تماشا کنه!

 خونه اي که يه روز پر از آدم بود امروز خالي از آدم بود.

 وقتي پاشو توي حياط گذاشت هوا بهاري بود اما درختها و گلها پاييزی

 انگار سالها بود که پاييز تو اون خونه لونه کرده!

حوضي که هميشه پر از آب و ماهي هاي قرمز بوده

 امروز خشک و بي ماهي! هميشه وقتي بچه بود هروقت نگاش

 توي آب مي افتاد صورتشو تو آب مي ديد و اونطرف تر دو تا چشم سياه

 که دلش هميشه براي ديدنشون مي تپيد دو چشمي که

 هرجا مي رفت دنباش بودن چشمايي که نگاهش با نگاه ديگران فرق داشت!

سالها بود به هيچ نگاهي اعتماد نداشت آخه همه نگاه ها شبيه هم بودن !

با خودش فکر مي کرد دل بستن به نگاهي که با بقيه فرق داشت نتيجه اي نداشت

 چون آدما ياد نگرفتن براي اعتماد ديگران ارزش قائل باشن

 اين روزها هر کس به فکره خودشه!

 از جاش بلند شد دوره خودش چرخيد يه دفعه يه گوشه از حياط

 همون دو چشمه سياهو ديد يه لحظه ته دلش پر از خوشحالي شد

 دويد که بازم چشماي سياهو حس کنه اما درست لحظه اي که رسيد غيب شدن !

 به سمته در خونه رفتو باهمه چيز وداع کرد !

 وقتي از در خونه بيرون رفت دوتا چشمه سيآهو بازم ديد اما اين بار رويا نبود

 وقتي جلو رفت ديگه اون چشما همون چشمايي نبودن که اون روزها

 آرزوش تماشا کردنشون بود، بي تفاوت از کناره چشما گذشت آخه

 نگاهش شبيه نگاه ديگران بود ديگه هيچ تفاوتي نداشت!

                                                                                                    (رها)

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »